<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036</id><updated>2012-02-01T03:26:20.193+03:30</updated><category term='از آرشيو قديمي'/><category term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><category term='کتاب'/><category term='جایی که کار می کنم'/><category term='لحظه هاي من'/><category term='دوست تر دارم'/><category term='روز به روز'/><category term='آدم های اطراف'/><category term='کجای این دنیا باشم؟'/><category term='تو را من تو كردم'/><category term='كوتاه'/><title type='text'>نقطه سرخط</title><subtitle type='html'>دست نوشته های یک بودن-شیفته</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>679</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3853214747923503863</id><published>2012-01-31T02:35:00.003+03:30</published><updated>2012-02-01T02:03:49.447+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دختر خجالتی ای از آب در آمدم سر پیری. داشتم به سعیده می گفتم که من خجالتی هستم، هرهر خنده ول داده که ولم کن بابا!  خب راستش را بخواهید هیچ وقت خودم را آدم خجالتی ای طبقه بندی نکرده بودم در زندگی. شاید چون توسط آدم های مختلفِ متفاوتی با عنوان "بی حیا" خطاب شده بودم. نه اینکه بگویم هیچ وقت در زندگی م خجالت نکشیده  بودم ها، اما در موقعیت هایی بوده که هر آدم باچشم و رویی خجالت می کشیده. نه مثل حالا. حالا؟ بعله. همه اش در همین سه هفته اخیر اتفاق افتاد. از ایران که برگشتم. راننده تاکسی پرسید اهل مراکشی؟ گفتم نه، ایرانم. گفت آهان! پس برای همینه که اینقدر خجالتی هستی. دخترهای مراکشی خجالتی نیستند. این اولین باری بود در زندگی م که بهم می گفتند خجالتی. آن هم کی؟ راننده تاکسی! یعنی سطح معاشرت در حد صفر، چندلحظه به همه اینها فکر کردم و بعد گفتم نه ولی، من خجالتی نیستم. یک مدل نازی کوچولویی خندید و گفت نه خب طبیعی هست. من غریبه ام بالاخره! گذشت. دوستِ عود آمده بود خانه مان. اتفاقن انگلیسی بلد نبود اصلن و من کلن باهاش فرانسوی معاشرت می کردم و خیلی بهم خوش می گذشت. بعدن به عود گفته بود که من خیلی نایس و خجالتی هستم. نایسش را احتمالن عود خودش اضافه کرده. پسرخاله هایش هم همین نظر را بعدتر داده بودند. یعنی می خواهم بگویم یک آدمی که تازه مرا می بیند اولین چیزی که به چشمش می آید همین است. همیشه هم اینقدر برای خودم نامحسوس نیست. حس می کنم که صورتم یکمرتبه گر می گیرد، گونه هام بنفش می شود و عرق می ریزم. نمی توانم توی چشم آدم ها نگاه کنم. بعد هی که زمان می گذرد بدتر می شوم. یعنی در موقعیت های بیشتری خجالت می کشم. حتی خجالت می کشم توی جمع حرف بزنم. دقیقتر بخواهم بگویم به زبان فرانسه که حرف می زنم کلن در فاز خجالت به سر می برم. چقدر خجالتی بودن سخت است اما. انرژی می گیرد. شب که می شود آدم له است. دلم چقدر در زندگی همیشه برای آدم های خجالتی می سوخت. چقدر بدبخت شدم حالا خودم. اما تجربه این دو سه هفته را بخواهم برایتان بگویم، مردم کلن با آدم های خجالتی خیلی مهربان ترند. راننده تاکسی چمدان هام را تا در آسانسور آورد. دوست عود تمام فیلم های مستند حوصله سربری که از ایران داشتم با حوصله تماشا کرد. پسرخاله هایش قول دادند که یک روز مرا با موتور دور پاریس بگردانند. الی در مقابل کوچکترین فشار محیطی به فشار آورنده می پرد که اذیتش نکن، بذار راحت باشه. خلاصه فشار دنیا کم شده. خودم اما یک هاله فشار دور خودم دارم. آخ داغ است که نگو..&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3853214747923503863?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3853214747923503863/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3853214747923503863&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3853214747923503863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3853214747923503863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4612668076496769740</id><published>2012-01-29T12:59:00.003+03:30</published><updated>2012-01-29T13:23:00.037+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 10</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک. بلند شدم شب با یک نقشه راه افتادم در خیابان. دو سه تا بار خلوت و متروک را رد کردم. یک باری بود که مردم درش آواز می خوانند. رفتم تو. نشستم. یک نفری آمد باهام معاشرت کند. لهجه داشتم طبیعتن. گفت لهجه ات آشنا نیست اهل کجایی؟ گفتم که ایرانم. بیشتر که حرف زدیم سخت ترم شد. پرسید انگلیسی حرف می زنی؟ گفتم نه. خیلی خرکیف بودم که گفتم نه. بعد گفت پس دانشگاه باید سختت باشد. گفتم سختم است و توضیح بیشتر ندادم. به او مربوط نبود. دوست شدیم طبعن. اینجا آدم ها دو دسته اند. یک دسته غریبه ها را دوست ندارند. که اصلن نمی آیند معاشرت. یک دسته غریبه ها را دوست دارند. که برای دسته دوم ایران خیلی جای دوری ست. دور جغرافیایی نه طبعن دورِ فرهنگی. خیلی ماجراجویانه است به نظرشان دوستِ ایرانی داشتن. این است که خیلی زودِ خوبی دوست می شوند. باید البته اعتراف کنم که تعداد گروه دوم خیلی کمتر است. اما کافی ست به نظرم. می دانید؟ حس می کنم وقتش شده کمی از بچه های دانشگاه فاصله بگیرم. عادت که کردم به فرانسه حرف زدن باز برمی گردم.  فقط هم  زبان هم نیست مسئله. الان خیلی معاشرتم محدود است به یک قشر دانشجوی مدرسه تجارت! خیلی خاص و بین المللی. دلم می خواهد بیشتر وصل شوم به مردم کوچه خیابان. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو. اصولن در خانه با هم شام می خوریم. الی باید هر شب قبل از شام با مامان جانش حرف بزند. خیلی هم افتخار می کند به اینکه بچه ننه است. کلن الی به همه چیزش افتخار می کند و من گاهی فکر می کنم چه راحت زندگی می کند. بس که خودش را دوست دارد. همان طور که ما را. همان طور که دنیا و زندگی را. بعد قبل از شام که به مامانش زنگ می زند این مدلی نیست که برود یک جایی زنگ بزند. می نشیند توی سالن. بعد جزو یکی دو تا جمله اول، آنجایی که می گوید ایررررانین، رررررانا، من باید بروم دو سه دقیقه با مامان باباش معاشرت کنم. با زبان بی زبانی. بعد نوبت به عود می شود. او طبعن بیشتر معاشرت می کند. ایتالیایی بلد است چون. بعد باید برایشان توضیح بدهد که چه پخته ایم. آن شب من خورش بادمجان پخته بودم. مرا نشانده بود بغل دستش. من جمله به جمله مراحل طبخ خورش بادمجان را توضیح می دادم، الی ترجمه می کرد، مامان و باباش با دقت سرتکان می دادند. کلن؟ خیلی هنوز خیلی عادت ها و رفتارهاشان برایم تازه است. از عسل ریختن توی غذای شور گرفته، تا اسکایپ دسته جمعی با مامان، و اینکه کاهو را نباید با چاقو برید، یا پاستا را نباید نصف کرد..&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سه. در این صحنه نوبت دوش به من رسیده لذا اینجا را ترک می کنم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4612668076496769740?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4612668076496769740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4612668076496769740&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4612668076496769740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4612668076496769740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/10.html' title='روزمره 10'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3925272468386056301</id><published>2012-01-26T20:46:00.003+03:30</published><updated>2012-01-28T11:20:29.268+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عود را دو سال پیش برداشتند پرت کردند سه ماه در پرتغال، بعد از سه ماه پرتغالی حرف می زده مثل بلبل. می گفت بعد از سه ماه استاد سرکلاس تشخیص نمی داد که من کدام بودم. بس که خوب حرف می زده. من بهش میگویم تو نابغه ی خری هستی. خودش می گوید زبان های لاتین شبیه اند همه. من هیچ استعداد خاصی اما در زبان های خارجی ندارم که هیچ، حتی خنگ هم هستم. حافظه ام پاک می شود هر از گاهی. یعنی تمام آنچه بلد بودم به طرز وحشتناکی می پرد. داریم نزدیک کارآموزی می شویم. خودم را خیلی دور می بینم از اینکه به فرانسه کار کنم. اینجا هم کسی با زبان انگلیسی کار نمی کند. اصلن رسم نیست. یک مدل بدی. ولم. هر مصاحبه ای می روم به سطح زبان فرانسه ام اشاره می کنند و می گویند برو سه ماه دیگر بیا اپلای کن. من کارم با سه ماه راه نمی افتد. می دانم. مشاور شغلی مان می گوید از فرانسه برو. دلم نمی خواهد بروم. نمی دانم کجا بروم. شاید وین. شاید آمستردام. شایدِ کمی مونیخ. دلم با رفتن نیست اما. دلم با ماندن است.. دل لعنتی خرم اگر لااقل یک بار در زندگی باهام راه می آمد ..&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3925272468386056301?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3925272468386056301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3925272468386056301&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3925272468386056301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3925272468386056301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_26.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8700794767300412935</id><published>2012-01-20T23:44:00.007+03:30</published><updated>2012-01-21T00:35:19.991+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من ایمان دارم که آن روز می آید. روزی که همه چیز همان می شود که باید.. یک روزی که نمی دانم کجاست، اما می دانم که هست. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کی؟ نمی دانم. نمی خواهم بدانم اصلن. من یاد گرفته ام که منتظر نباید ماند.. منتظر هیچ چیز، هیچ کس. منتظر که باشی زمان هم می ایستد.مفهموم زمان عقربه های چرخان روی آن صفحه گرد نیست. زمان همان است که با نگاه مشتاق تو که می خواهد دنیا را ببلعد پر می کشد. که با غمبادِ روی طاقچه ات قفل می شود. زمان تویی که اگر گیر کنی هیچ چیز نمی گذرد دیگر.. هیچ چیز.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;انتظار خرترین تله ایست که بشر درش گیر می کند. آدم بوی نا می گیرد از درون. بوی کپک. آدم از خودش بیزار می شود. می شود واقعن.. از دنیا بیزار می شود.. از هر لبخندی روی هر لبی.. از همه آنهایی که می دوند و دنیا هم همراهشان می دود.. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من انتظارهام را کشیدم قبل ترها.. حالا مدت هاست که برای رسیدن می دوم فقط..&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد: چقدر &lt;a href="http://sunshineez.blogspot.com/2010/08/blog-post_7506.html"&gt;این پست قدیمی&lt;/a&gt; رو انگار واسه امروزم نوشتم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8700794767300412935?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8700794767300412935/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8700794767300412935&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8700794767300412935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8700794767300412935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_20.html' title='رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6670852837291198672</id><published>2012-01-18T21:08:00.004+03:30</published><updated>2012-01-18T23:06:41.682+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>شهری که دوست دارم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پاریس.. آدم را جوان می کند و زیبا.. هی در خیابان ها که راه می روی تمام زخم هایت درمان می شوند. بعله. من به خیابان اعتقاد دارم. به زخم. به دردهایی که با درخشش نورهای رنگی در سیاهی شب به کل می میرند. من اصلن انسانِ خرِ عاشق پیشه ای هستم که به خیابان زنده است. به برق نگاه های تازه. به عطر شاخه گلی که اسمش را نمی دانم.. پاریس.. آدم را جوان و زیبا می کند.. و شایسته ی عشق.. شایسته مهر بی پایان مردهای خوشبخت.. شایسته دسته گل هایی که تمامی ندارند.. و بغل هایی که بزرگند و گرم.. و قدم های آرامی که آهنگ قدم هایت را به هم نمی ریزند.. و بوسه هایی که انگار در این شهر زاده شده اند.. و برای این شهر.. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; پاریس آدم را جوان می کند و زیبا و خوشبخت.. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6670852837291198672?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6670852837291198672/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6670852837291198672&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6670852837291198672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6670852837291198672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_18.html' title='شهری که دوست دارم'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6822535953954492420</id><published>2012-01-15T01:01:00.004+03:30</published><updated>2012-01-15T01:22:15.464+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>غرغرانه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب خیلی کم خوابیدم. امروز صبح تا بعداز ظهر را در خیابان گذراندم و عصر به تمیزکردن خانه. کلن آشپزخانه خیلی بهتر شده. توالت هم بی نظیر شده تقریبا. توالتِ بی نظیری نیست ها! اما در مقایسه با ورژن قبلی انقلابی درش صورت دادم. خلاصه خسته و له و کوفته و خواب آلودم. مهمانی دعوت بودیم در یک باری که گویا خیلی محشر و معروف است. عود نیم ساعتی هست که رفته. من نرفتم. نمی روم. خیلی له و درمانده ام. آدم خودکشی دیگر نباید بکند در زندگی. معاشرت هم حدی دارد، میدانید؟ حالا اینکه چرا من خسته ی خواب آلود له دارم وبلاگ می نویسم، آن هم وقتی که حرفی برای گفتن ندارم واقعن؟ چون باید بیدار بمانم تا در را برای الکسانرو باز کنم. چرا که کلید ندارد و خانه جدیدش را هنوز تحویل نگرفته و فعلن با ماست. داشتم فکر می کردم باید دو سه تا کلید برای جماعتی که اغلب هوار سرمانند بسازیم. این مدلی ما علاف نمی شویم که بیدار بمانیم. یا آنها عصرها مجبور نمی شوند به ما ملحق شوند اگر بیرون باشیم. برای اینکه خودم را خوشحال نگه دارم به ناهار فردا فکر می کنم. دست پخت ایتالیایی ها بی نظیر است. گمونم به بیدار ماندن امشب می ارزد. البته در این لحظه زیاد مطمئن نیستم بیارزد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6822535953954492420?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6822535953954492420/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6822535953954492420&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6822535953954492420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6822535953954492420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_15.html' title='غرغرانه'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-507412445889033113</id><published>2012-01-13T11:23:00.003+03:30</published><updated>2012-01-13T12:45:06.115+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'>که می رقصند با هم مست و هشیار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بنده از همینجا به همه آنها که تنها زندگی می کنند سلام کرده، می گویم زندگی تان را هدر ندهید. پولتان را هم. چرا که تنها زندگی کردن هم گران تر است، هم دیوارهاش خیلی تنگ تر است. البته خودِ آدم در آن دیوارهای تنگتر گشادتر است اما چقدر می خواهیم گشاد باشیم در زندگی آخر؟ این همه در خانه پدری گشاد بودیم، نه خرید کریدم، نه خانه تمیز کردیم، نه غذا پختیم، نه ظرف درست حسابی شستیم حتی.. احساس هم می کردیم که خیلی خوشبختیم. خوشبخت بودیم ها. اما خوشبختی ش بس بود دیگر. آدم همه عمر که نمی تواند با گشادی خوشبخت باشد. بعد تنهایی بدترین نوع خوشبختی هم ست. از من اگر بپرسی می گویم توهم خوشبختی ست. برای من که بخش زیادی ش ول شدن در اینترنت بود. حالا تمرکز ول شدن در اینترنت ندارم اصلن. نمی شود. چت هایم حتی بیشتر نصفه رها می شوند. یک مدلی مجازیت زندگی آدم کم می شود کلن. به طرز محسوسی آدم بیشتر می خندد، بهتر می خورد، بهتر می نوشد، و بیشتر فیلم می بیند و کتاب می خواند حتی. من؟ کلن آدمِ سرگرم تر و خوشحال تری شدم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد: ده روز تعطیلم. یک ور مغزم می گوید بلند شو برو سفر. یک ور دیگر مغزم می گوید بمان همینجا. بس که پاریس این روزها و شبها بهشت است. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-507412445889033113?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/507412445889033113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=507412445889033113&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/507412445889033113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/507412445889033113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_13.html' title='که می رقصند با هم مست و هشیار'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1921454979547269630</id><published>2012-01-10T10:56:00.004+03:30</published><updated>2012-01-10T12:16:21.190+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>تخلیه تفکرات بی مغز 1</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عود به من می گوید که آدمِ بالانسی هستم. که پسرهای غیر ایرانی را نمی بینم اصلن. بهش اطمینان دادم که می بینم. قبول کرد. بهم اطمینان داد که کفه ایرانی ها برایم خیلی سنگین تر است. قبول کردم. می گوید بهایی که حاضری برای بودن با یک پسر ایرانی بپردازی خیلی زیادتر از حد نرمال یک رابطه است! و مدلی که پسرهای غیرایرانی را پس می زنی باز اصلن نرمال نیست. خیلی روراستِ پرچم سفید به دست بهش گفتم آخر می دانم کار نمی کند. بعد طبیعتن پرسید یعنی از این قاره به آن قاره با یک ایرانی کار می کند حتمن؟ اصلن می دانی چند ساعت راه است؟ اختلاف ساعت می دانی یعنی چی؟ من بهش نگفتم که چقدر می دانم اینهایی که می گوید یعنی چی. اینجا که هستم مدل ساکت تری شدم. بیشتر گوش کردنم می آید و به ندرت حرف زدنم. شاید بس که ملت فرانسه حرف زدند و من جا ماندم و مجبور شدم کامنت هام را قورت بدهم و برای اینکه حوصله ام سرنرود سر خودم را به رنگ لاک و تن صدا و مدل ریش و فرم دماغ آدم ها گرم کردم، حرف زدن دونی م اینجا تنبل شده باشد. مامان هم ایمیل فرستاده که چرا خبری نیست ازت؟ به نظر خودم حالا خیلی زیاد با خونه حرف زدم در این پنج روز! زیادِ آزار دهنده ای حتی. یعنی این مدلی نبوده که انرژی بگیرم، این مدلی بوده که انرژی صرف کردم کلی. بعد مامان که می گوید خبری نیست ازت مغزم سوت بدی می کشد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عود یک لیوان چای می دهد دستم. می گوید یادت هست چقدر می ترسیدیم از اینکه با هم زندگی کنیم؟ ببین حالا که با هم زندگی می کنیم هیچی ترس ندارد و چقدر هم خوبیم با هم. راست می گوید. خوبیم با هم. بی که سعی کنیم خوب باشیم. این سعی نکردن خیلی مهم است. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عود راست می گوید، من با پسرهای ایرانی سعی می کنم برای خوب نگه داشتن رابطه. و این سعی کردن اصولن باعث می شود خوبی ش دلچسب نباشد. خوبی ش یعنی آدم را خسته می کند بعد یک مدت. درواقع خوبی ش خسته نمی کند، سعی ش خسته می کند. بعد فکر می کنی شاید جای بدی از رابطه ای که این همه خستگی دارد. بعد خودت را زور می کنی یک قدم بروی جلو، یا بیایی عقب، شاید کمتر خسته باشی.. بعد همان داستان همیشگی زود بود و نزدیک، یا دیر بود و دور.. چه می دانم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1921454979547269630?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1921454979547269630/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1921454979547269630&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1921454979547269630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1921454979547269630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post_10.html' title='تخلیه تفکرات بی مغز 1'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-690445466828860078</id><published>2012-01-08T10:27:00.002+03:30</published><updated>2012-01-08T10:43:25.393+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 9</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ساعت هشت صبح است. از پنجره که به بیرون نگاه کنی اما انگار سه نصف شب است. اینجا ساعت هاشان خراب است بی شک. کم کم می شود دو ساعت که من بیدارم و منتظر که روز شود. روز نمی خواهد بشود اما. چای می نوشم. پشت میز بیضی سالن، روی صندلی حصیری.. دارم فکر می کنم چطور می شود این خانه را تمیز کرد و تمیز نگه داشت. فکر کنم غیر ممکن باشد. دیروز قریب به دو ساعت و نیم داشتم ظرف و ظرفشویی می شستم! حال آنکه ظرف و ظرفشویی تنها بخش کوچکی از آشپزخانه است. یعنی باقی آشپزخانه که مانده هیچ، حمام مانده، توالت مانده، قفسه های سالن مانده.. لیوان سوم چای.. راستی چیزی داغتر و خواستنی تر از چای هم وجود دارد در دنیا؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-690445466828860078?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/690445466828860078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=690445466828860078&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/690445466828860078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/690445466828860078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/9.html' title='روزمره 9'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5158161963088168259</id><published>2012-01-03T00:10:00.004+03:30</published><updated>2012-01-03T19:21:44.784+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بچه که بودم از مامان می ترسیدم. خیلی. همیشه وقتای خرابکاری بالا سرم سبز می شد. صدام می زد! با یه لحن خاصی هم صدا می زد.. دلم هری می ریخت پایین. لرز می شست رو کل بدنم. اخم می کرد. یکی از ابروهاش می رفت می چسبید بالای پیشونی ش. ترسناک می شد. صداش ترسناکتر بود. سرم رو بلند می کردم و بهش لبخند می زدم. فایده نداشت. هم منو دعوا می کرد، هم بقیه بچه ها رو. فقط من نمی ترسیدم ازش. همه بچه ها از مامان من بیشتر از بقیه مامانا می ترسیدن. یادمه چندبار به مامانم گفته بودم خوش به حال سارا سیما، مامانشون خیلی مهربونه. هیچ وقت دعواشون نمی کنه. مامانم می گفت خب برو بچه عمه فاطی شو. بعد من میشستم با خودم فکر می کردم که برم بچه عمه فاطی شم یا نه. نمی تونستم. مامان خودمو با همه سخت گیری هاش انتخاب می کردم. &lt;br /&gt;حالا دیگه همه چیز خیلی عوض شده. یادم نیست دقیقن چه روزی، اما خیلی ساله که اون مامان ترسناکه از مامانم پاک شده. ورژنش مهربونِ نرمالویی شده. من اما درون خودم یکی عینشو دارم. عین مامان بچگی هام وقتای خرابکاری، ترسناک. سختگیر... مامانم نیست ولی. خودمم. خودمم که با یه چماق بالاسر خودم وایسادم و منتظرم دست از پا خطا کنم. خودمم. سختگیرتر از مامان بچگی هام. سخت تر از هر چیز سختی که تصور کنین.. سخت بودم با خودم همیشه. شاید واسه همینه که بقیه آدما هم باهام سختن. که دنیا باهام سخته&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5158161963088168259?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5158161963088168259/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5158161963088168259&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5158161963088168259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5158161963088168259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6654004695844942258</id><published>2011-12-26T14:08:00.006+03:30</published><updated>2011-12-26T14:18:52.461+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جفتشون تروتمیز و خوش تیپن. من که اومدم اینجا بودن. هنوز هم هستن. حواسم بهشون نبود. ولی خب صداشون میان گاهی.. پسره از ونکوور اومده.. می خواد با دختره ازدواج کنه ببرتش.. دارن آشنا می شن.. به هم میگن شما.. دختره مومن هست انگار.. مثل قبلنای من.. پسره می خواد تاثیر مثبت بذاره، می گه من دو سال پیش که رفتم کانادا نماز می خوندم.. نمی دونم چرا می خواد تاثیر مثبت بذاره؟ چرا باید تاثیر مثبت بذاره واقعن؟ دلم نمی خواد گوش کنم بهشون.. مکالمشون، فضاشون، استرس و تنش داره.. حواس خودمو پرت می کنم.. بعد نیم ساعت باز صداشون بلند میشه.. دختره میگه آخه به مامانم چی بگم؟ نمیشه عکس نفرستم واسه شون که؟ فیس بوکو چی کار کنم؟ پسره میگه به خاطر فیس بوک می خوای روسری سرت کنی؟ باز صداشون یواش میشه.. می تونم گوش نکنم.. ولی کلن یک ساعتی هست که کلمه های نماز و روسری به گوشم می خوره.. و کلمه شما..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6654004695844942258?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6654004695844942258/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6654004695844942258&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6654004695844942258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6654004695844942258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_5548.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-686455373747858794</id><published>2011-12-26T13:32:00.003+03:30</published><updated>2011-12-26T13:44:08.611+03:30</updated><title type='text'>تنها باد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سایه شدم، و صدا کردم:&lt;br /&gt;کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج "نه من"، دره "او"؟&lt;br /&gt;و ندا آمد: لب بسته بپو.&lt;br /&gt;مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.&lt;br /&gt;و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!&lt;br /&gt;دستم در کوه سحر "او" می چید، "او" می چید&lt;br /&gt;و ندا آمد: و هجومی از خورشید.&lt;br /&gt;از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.&lt;br /&gt;و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!&lt;br /&gt;آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟&lt;br /&gt;و ندا آمد: خلوت ها می آیند.&lt;br /&gt;و شیاری ز هراس.&lt;br /&gt;و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!&lt;br /&gt;"او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.&lt;br /&gt;و ندا آمد : پرها هم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:85%;" &gt;سهراب سپهری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-686455373747858794?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/686455373747858794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=686455373747858794&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/686455373747858794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/686455373747858794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_6592.html' title='تنها باد'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5960864806685551052</id><published>2011-12-26T13:21:00.002+03:30</published><updated>2011-12-26T14:04:57.827+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: arial; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; font-size: small;"&gt;می دانید؟ خوشبختم. &lt;/div&gt;&lt;div style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: arial; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; font-size: small;"&gt;لم داده ام روی صندلی کافه محبوبم. تنها. به مردم لبخند می زنم اما لبخنم از روی عجز نیست. یعنی این نیست که نمی توانم حرف بزنم. یعنی این است که بیا حرف بزنیم. با خانم کافه دار کلی گپ می زنم مثلن. بعد می روم سر کتابخانه کافه. عمر خیام و باباطاهر و هشت کتاب را برمی دارم می آیم لم می دهم پشت میز گرد کوچک پشت حصیر. گلگاوزبان می نوشم در آن لیوان های بزرگ.، به جای قهوه در آن فنجان های کوچک.. نیاز داشتم به ایران آمدن. یاد خانه کوچکم می افتم در پاریس. که کتاب شعر فرانسوی را بر می داشتم لم می دادم کنار عود و کتاب را مثل حافظ باز می کردم.. با چشم های بسته و اولین سطرش را می خواندم.. حواسش بود که درست بخوانم و درست بفهمم و یک شعر کوچک می شد موضوع یک ساعت گپ و گفت.. حالا هشت کتاب را که باز می کنم چشم هام می خواهند ببلعند سطر سطرش را.. چشم آدم به هر  کلمه ای که می خورد می فهمد. خوب است. خیلی خوب است. نه اینکه آن بد باشد ها. اینکه حس کنی داری حرف آدمی از یک گوشه دور دنیا را می خوانی.. با کلمات خودش.. و می فهمی بالاخره.. آن هم خوب .. است. اما فرساینده است. برای هرروز و هرشب فرساینده است. آدم باید گاهی هم کتاب فارسی بخواند. به گمانم بهتر است توی ایران هم بخواند. در کافه محبوبش..&lt;br /&gt;آدم باید گاهی هم یک بعد از ظهر را با آدمی که دوست دارد در خیابان های تهران قدم بزند. بی که حواسش باشد. بی که حواسش به سال ها و ماه ها و روزها و لحظه های قبل باشد.. بی که حواسش به فردا باشد حتی.. آدم باید گاهی خوشبخت باشد فقط. بی که حواسش به خوشبختی باشد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: rgb(0, 0, 0); font-family: arial; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; letter-spacing: normal; line-height: normal; orphans: 2; text-indent: 0px; text-transform: none; white-space: normal; widows: 2; word-spacing: 0px; font-size: small;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5960864806685551052?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5960864806685551052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5960864806685551052&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5960864806685551052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5960864806685551052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_26.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1314645379692857372</id><published>2011-12-24T10:31:00.003+03:30</published><updated>2011-12-24T14:10:10.262+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب خواب دیدم دارم می دوم. خیلی تند. خیلی حرفه ای. با بلوز شلوار زرد ورزشی. بدون روسری. توی تهران هم بودم ها. جمهوری اسلامی هم بود. توی خیابان های تهران. می دویدم. قدم هام خیلی بلند بود. کفش هام سیاه بود. خوب یادم هست. هی می دویدم و هی ریه هام پر و خالی می شد و کیف می کردم. خسته هم نمی شدم. هی می دویدم و هی تندتر. فکر می کردم چه خوشبخت است آدم وقتی می دود.&lt;br /&gt;بیدار که شدم توی اتاق مادربزرگم بودم. بلندشدم آمدم بالا. بابا بداخلاق روی مبل نشسته بود. گفتم چه شده؟ شروع کرد به نق زدن. خیلی با صدای یواش که مامان و طلایه نشنوند. که من نمی خواستم فلان کار را بکنم اینها مرا مجبور کردند. این مامان و طلایه. نمی گذارند تصمیم بگیرم. بیچاره داشت درد و دل می کرد. من اما نذاشتم که. گفتم بس که خودت تصمیم درست نتوانسته ای بگیری تا به حال. ساکت شد. فکر کنم دلخور هم شد. به نظر من مامان و طلایه حق دارند. به نظرم بابا هم گناه دارد. خیلی بد اخلاقِ به همه ریخته ای ست. مثل قبل نیست که هی سربه سرمان بگذارد و بخندد و لپ هاش چال بیافتد. ما هم هی محکم بهش می گوییم اه چقدر بداخلاقی. من خودم کلی اخم کردم بهش از وقتی آمدم. او هی لبخند زورکی می زند. هی مرا نگاه می کند چشم هاش پر از اشک می شود. دلتنگ است. خیلی دلتنگ است. توی فرودگاه که مرا دید کلی اشک ریخت حتی. مامان و طلایه بزرگ ترند انگار. خوددارترند. نمی دانم. صبورترند. کلن توی ایران این مدلی ست. زن ها صبورترند. خیلی. من این مدلی نبودم هیچ وقت. من هیچ وقت زن کاملی نتوانستم باشم. خیلی خواستم ادایش را در بیاورم. نشد اما. نتوانستم صبور و عاقل باشم. نتوانستم سر موقع ش ازدواج کنم و بچه دار شوم. مثل خیلی از دوست هایم. سعی کردم ادایش را در بیاورم ها. هی سعی کردم با دوست پسرهایم ازدواج کنم. نشد اما.  مفهومش حتی برای من سنگین است. همیشه فنرم یک جایی در رفت. همیشه به یک نقطه ای  رسیدم که دیگر نتوانستم. همه چیز را زدم بهم  ریختم، بعدنشستم  تنها که آخیش. چه خوب شد زندگی م.  امروز صبح مامان داشت از مزایای ازدواج کردن برایم می گفت. من می ترسانم ش. این مدلی که ازدواج حتی در گوشه های دور ذهنم هم راه پیدا نمی کند، مامان را می ترساند.&lt;br /&gt;نمی دانم. کلن من آن آدمی هستم که هارمونی خانواده را به هم می ریزم همیشه.. ته اش اما، بعد این همه سال، فهمیده ام بهتر این است که خودم باشم. ادا در آوردن چیزی را حل نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1314645379692857372?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1314645379692857372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1314645379692857372&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1314645379692857372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1314645379692857372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_24.html' title='روزمره 8'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2547371890530787126</id><published>2011-12-23T21:46:00.002+03:30</published><updated>2011-12-23T21:49:27.917+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>از یک جایی به بعد، زندگی آدم ها شبیه به فیلم ها می شود. همان قدر غیرمنتظره و مرموز.. همان قدر پرهیجان و پر احساس.. همان طور لبریز از سورپرایزهای کلاسیک.. همان طور باور نکردنی.. باور نکردنی.. و باور نکردنی..&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2547371890530787126?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2547371890530787126/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2547371890530787126&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2547371890530787126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2547371890530787126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2453719612660054424</id><published>2011-12-22T22:14:00.003+03:30</published><updated>2011-12-22T22:47:52.343+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>دلتنگی ش... می ماند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می دانید، در این چهارماه سرگرم آدم ها و تجربه های جدید بودم به شدت. کلن ش را بخواهم بگویم خوب بود. دغدغه زیاد داشتم، درست. خیلی هاش استرسِ مزخرف بود فقط. خیلی هاش چالش بود اما. چالشی که شیرین بود. همان که به دنبالش زندگی م را کندم از ایران. همان که باور دارم آدم را می پزد، بزرگ می کند. اما هزینه ی داشتن این چالش ها، همان دغدغه هایی ست که سطرح استرس زندگی آدم را به شدت می آورد بالا. ایران که بودم، در بحرانی ترین روزهای زندگی م بدنم واکنش هایی نشان می داد که دکترها می گفتند استرس! آنجا که رفتم این واکنش ها همیشه همراهم هستند. و بی آنکه دکتر بروم خودم به خودم می گویم استرس. و این حدِ استرس دیگر بحران نیست. چیزی نیست که منتظر باشم بگذرد. لااقل تا دو سال دیگر نه. مطمئنم که اگر زیاد نشود، کمتر نخواهد شد. اسمش را من می گذارم هزینه. هزینه ای که کم نیست. و جلوی من را می گیرد برای اینکه آدم ها را تشویق کنم به مهاجرت.&lt;br /&gt;اگر تشنه ی آن چالش ها نباشی، اگر با کله خودت را پرت نکنی وسط یک دنیای تازه ی تازه ی تازه.. اگر نخواهی عوض شوی، تجربه کنی.. دلیلی برای تحمل آن سطح بالای استرس نداری.. پس نباید بکنی شاید.. پس اینکه من حالا خوشحالم از رفتنم یا نه، دلیلی نمی شود برای تو که تصمیم بگیری به رفتن و ماندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد: دلتنگی شده بخش گریزناپذیر هستی م. اینجا هم که هستم هنوز دلتنگم..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2453719612660054424?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2453719612660054424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2453719612660054424&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2453719612660054424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2453719612660054424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_22.html' title='دلتنگی ش... می ماند'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8207316446558720383</id><published>2011-12-18T00:31:00.003+03:30</published><updated>2011-12-18T01:24:00.951+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لحظه دلپذیری ست الان. غذای خوب گرم خانه پز خورده، یک حمام گرم سرحوصله گرفته، توی تخت کنار عود لم داده ام. گرمم. راحتم. خیلی سخت و فشرده بود زندگی م در یک ماه اخیر. خصوصن سه هفته آخر. حتی دلم نمی خواهد بنویسم چطوری بود. لاقل حالا نه. حالم بهتر از آن است که غر بزنم. اسباب کشی کردم بالاخره. فکر می کردم جمع کردن وسایلم دو ساعت بیشتر طول نمی کشد. ده ساعت طول کشید. کسی نبود کمکم کند. دیشب آخرین پارتی سال بود و صبح همه مست و خراب. باید یازده صبح اتاقم را تحویل می دادم. کابوس بود. نرسیدم آخر به یازده که. خانمه ولی مهربان بود. امضا کرد برگه خروجم را. تا ساعت سه همچنان می بستم. خسته. گشنه. خلید با ماشین آمد که مثلن ببردمان. خیلی وسایلم زیاد بود. ما توی ماشین جا نشدیم. هوا سرد. بارانی. گشنه.. آویزان خیابان و مترو شدیم تازه. من و عود.  خوشبختانه اینجا اولین روزی بود که آسانسور کار می کرد. بعد از دو ماه. وگرنه طبقه هشتم! با سقف های بلند.. می دانید؟ باورم نمی شود اینجا همان خانه ایست که بارها آمده بودم، شب مانده بودم، دقت کرده بودم به همه چیز حتی.. اینبار خیلی فرق دارد همه چیز. خیلی. همین پریشب که با یک چمدان اینجا بودم، هیچ چیز مثل حالا نبود. خانه ام چون هنوز آن اتاق کوچک طبقه اول سرژی بود. اینجا هنوز غریبه بود. حالا نیست. خیلی خانه است. خیلی راحت است.  نه اینکه فیزیکی راحت باشد. نیست اتفاقن. چون نفر قبلی هنوز نرفته. من اتاق ندارم. شبها پیش عود می خوابم. وسایلم گوشه هال است. وضعیت درامی ست برای خودش.درام دلپذیری ست ولی. خیلی همه چیز دلپذیر است کلن. حتی تکرار کردن این کلمه ی دلپذیر خودش دلپذیر است. بس که خوب می نشیند روی این لحظه ها..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد: تازه فردا هم برمی گردم ایران. وقت نداشتم اصلن بهش فکر کنم. خیلی ناگهان است. ناگهان دلپذیری ست.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8207316446558720383?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8207316446558720383/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8207316446558720383&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8207316446558720383'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8207316446558720383'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_18.html' title='فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6572331318823494631</id><published>2011-12-13T18:21:00.002+03:30</published><updated>2011-12-15T19:01:39.208+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>Intercultural Management</title><content type='html'>&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:documentproperties&gt;   &lt;o:version&gt;14.00&lt;/o:Version&gt;  &lt;/o:DocumentProperties&gt;  &lt;o:officedocumentsettings&gt;   &lt;o:allowpng/&gt;  &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:enableopentypekerning/&gt;    &lt;w:dontflipmirrorindents/&gt;    &lt;w:overridetablestylehps/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  line-height:115%;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;  mso-bidi-font-family:Arial;  mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-fareast-font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;"&gt;Being different is fantastic if two parties are open. It is an opportunity to get strong and learn a lot&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;;"&gt;But whenever you doubt about something, talk about&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;it before it becomes a problem. So talk, communicate, ask questions&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;even about simple and silly topics, and take your time to explain your&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;behavior. Don't hesitate to communicate. The less you know, the more&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;pressure you have. Don’t wait for the other part to do the first step&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;. &lt;/span&gt;If you put first step and the other person is an open one, s/he will do&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;the next for sure. So no looser or winner, just the game may began sooner.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;بخشی از حرف های استاد مدیریت بین فرهنگی مون. نوشتم اینجا که یادم بمونه. خیلی می فهمم حرف هاش رو در زندگی. یعنی از معاشرت با آدم های متفاوت یا امتحان کردن شرایط مختلف لذت می برم واقعن و به نظرم واضحه که میشه لذت برد. اما کار کردن با آدمایی با فرهنگ کاری مختلف.. هنوز خیلی فاصله دارم که بتونم لذت ببرم ازش. یعنی چطور میشه یک آلمانی از کار کردن با یک فرانسوی لذت ببره مثلن. (منظوراز آلمانی و فرانسوی طبعن ملیت شناسنامه ای نیست، منظورم فرهنگ کاری ای هست که به آدم های این کشورها نسبت می دن) سخته. واسه من در این چهارماه بسیار بسیار پرکار، سخت ترین جا همین کارگروهی ها بوده. مدلش هم این طوری هست که توی هر تیم باید خودت رو با فرهنگ و مدل کاریِ آدم پررنگه وفق بدی. گاهی آدم پررنگه خیلی پرکاره مثلن. خیلی زود شروع کنه. خیلی استرسو ه. بعد خیلی سخته همراهشون دویدن. یک موقع آدم پررنگه تیم بی خیال و آسون گیره. بعد می بینی دیر شده همه هم خوشحالن. آدم استرس داره همه اش توی همچین تیمی. یه موقعی توی یه تیمی آدم پررنگه خیلی جداجدایی ه. همون اول کاره رو قسمت می کنه به تعداد آدما، هر کس تا ته کار خودش رو باید انجام بده، بی که بدونه بقیه چیکار می کنن. بعد روز ارائه هر کس دو تا اسلایدشو می ذاره کنار بقیه اسلایدها! خیلی به نظر من ناهمگون مزخرفی هست این مدل، اما اینجا خیلی ها این مدلی ان. من کلن در این مورد خیلی بی رنگم. یعنی از این آدم هام که توی گروه همه اش فکر می کنم به اینکه هارمونی خراب نشه. نظرم رو خیلی جاها اعلام نمی کنم. اون آدمی ام که سعی می کنم کنار بیام. خیلی جاها نمی ذارم بفهمن که من فرق دارم اصن. من مدل دیگه ای کار گروهی کردم تا حالا و با همون مدله راحتم. بعد نتیجه اینکه تبدیل می شم به آدم تنبله. که اثر بخشی نداره. بعد چون هیچ وقت تو زندگی م اون آدمه نبودم، خیلی بهم فشار میاره این.. کلن خیلی خسته م کرده همه چی.. خیلی پاپیون دارم درونم هنوز.. اگر این درس مدیریت بین فرهنگی رو اول سال واسه مون گذاشته بودن، زندگی شیرین تری داشتیم. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;بعد: شلوغِ خسته ی مریضی ام که نمی تونم از روی متن بخونم. ببخشید دیگه. به قول مامان بزرگم امشب خودمونی ه. یادم باشه بعدن قصه خودمونی رو اینجا تعریف کنم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6572331318823494631?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6572331318823494631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6572331318823494631&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6572331318823494631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6572331318823494631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/intercultural-management.html' title='Intercultural Management'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5319022566348814188</id><published>2011-12-12T12:13:00.004+03:30</published><updated>2011-12-12T13:44:46.647+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خیلی شرطی وار صبح بلند شدم با اولین سرویس آمدم دانشگاه. بعد می بینم صبح کلاس نداریم. ظهر کلاس داریم فقط. سرما خورده ام طبق معمول. تمام دیروز و دیشب را هی خواب و بیدار بودم. از این پودرهای سرما خوردگی ریختم توی آب خوردم. بعد خوابیدم. مثل جسد. آن وسط ها فقط برای خودم چلو گوشت درست کردم. خوشمزه. با دو نفر هم اسکایپ کردم. البته الان زیاد مطمئن نیستم که واقعن اسکایپ بود یا خواب دیدم. به هر حال. یک وقت هایی آرام چشم هام را باز می کردم. یک وقت هایی هول از خواب می پریدم. قلبم توی دهنم. آرام که چشم هام را باز می کردم دلم قل قل می کرد از دوست داشتن. فکر می کردم چه خوب آدم کسی را داشته باشد که با یادش بیدار شود. قل قل کنان. بعد دنبال گوشی م بودم که بنویسم برایش دلم قل قلش را می کند. گوشی م دور بود همیشه. ننوشتم. هول که از خواب می پریدم خیلی با مزه تر بودم می رفتم تندتند غذا می پختم. یا ظرف می شستم. انگار کوزت باشم و زن تناردیه را دیده باشم. مثل فرفره تمیز می کردم. سه بار جارو کشیدم فقط آن یک وجب اتاق را. آشغال ها را بردم پایین گذاشتم دم در. فین فین کنان. یک وضعی. بعد هربار که بیدار می شدم فکر می کردم که خیلی خوابیدم و تا صبح خوابم نمی برد. خوابم می برد. نمی فهمیدم کی خوابم می برد. نمی فهمیدم چقدر بیداری هام کش می آید. دو دقیقه یا دو ساعات. اما چلو گوشت در دو دقیقه نمی پزد. به این خوشمزگی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5319022566348814188?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5319022566348814188/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5319022566348814188&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5319022566348814188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5319022566348814188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/7_12.html' title='روزمره 7'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7024114819899237</id><published>2011-12-11T14:40:00.007+03:30</published><updated>2011-12-12T03:27:50.699+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>شهر خالی ست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند</title><content type='html'>دلم را می کند می برد این آهنگ.. دلم را می کند می برد یعنی.. می برد شمال مان.. می برد ساحلی که کنارش یواش یواش قد کشیدم.. که هی ساعت ها روی ماسه های نرمش قدم زدم.. که چشمم سیر نمی شد از دریای بکر وحشی ش..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نبسته ام به کس دل/ نبسته کس به من دل&lt;br /&gt;چو تخته پاره بر موج/ رها رها رها من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمن هرآنکه او دور/ چو دل به سینه نزدیک&lt;br /&gt;به من هرآنکه نزدیک/ از او جدا جدا من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه چشم دل به سویی/ نه باده در سبویی/ که تر کنم گلویی/ به یاد آشنا من&lt;br /&gt;ستاره ها نهفتم/ در آسمان ابری/ دلم گرفته ای دوست/ هوای گریه با من&lt;br /&gt;دلم گرفته ای دوست/ هوای گریه با من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;شاعر : سیمین بهبهانی&lt;br /&gt;با صدای &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Wkxw1BHj_iw"&gt;هماییون شجریان&lt;/a&gt; بشنوید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7024114819899237?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7024114819899237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7024114819899237&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7024114819899237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7024114819899237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_11.html' title='شهر خالی ست زعشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7123801413399228323</id><published>2011-12-08T20:28:00.001+03:30</published><updated>2011-12-08T20:31:13.276+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:documentproperties&gt;   &lt;o:version&gt;14.00&lt;/o:Version&gt;  &lt;/o:DocumentProperties&gt;  &lt;o:officedocumentsettings&gt;   &lt;o:relyonvml/&gt;   &lt;o:allowpng/&gt;  &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:enableopentypekerning/&gt;    &lt;w:dontflipmirrorindents/&gt;    &lt;w:overridetablestylehps/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="0" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  line-height:115%;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;  mso-bidi-font-family:Arial;  mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;شبها خواب ایران را می بینم. اینکه برگشته ام و به اندازه کافی سوغاتی ندارم. خیلی سخت است سوغاتی خریدن. آدم وقت ندارد. پول ندارد. اصلن یک وضعی. دیشب خواب می دیدم که حسین و علیرضا آمده اند کمک چمدان هایم را از پله های خانه مان بیارند بالا.. بعد من همه اش توی کله ام هست که برای علیرضا سوغاتی خریدم برای حسین نه. پسرونه کم دارم. یاد سفرهای مکه کربلای مامان می افتم که می آمد چمدانش را باز می کرد سوغاتی ها را می ریخت بیرون، میگفت اینها را مردونه خریدم، اینها را زنونه.. مردونه ها اکثرن دمپایی بود و پیرهن مردانه، زنونه ها پارچه و روسری و ملافه. دیشب توی خواب فکر می کردم که باید یک پسرونه برای حسین دست و پا کنم. نمی شد اما. بعدترش چمدان را باز کرده بودم و لباس هایی که برای خودم خریده بودم بر می داشتم می گفتم این یکی را می دهم به فلانی، اندازه اش می شود. آن یکی باشد برای زن بهمانی.. من می روم بعدن برای خودم می خرم باز. بعد یعنی تنها دغدغه ام همین بود ها. خیلی هم شدید و مهم. فقط توی خواب نیست البته! در بیداری هم همین است. با هر آدمی که قرار می گذارم توی فیس بوک یا جای دیگر، می آید توی کله ام که سوغاتی ندارم. وضعیت درامی ست خلاصه. یاد هدیه هایی می افتم که گروگر قبل رفتن برایم خریدند ملت، حالم بدتر می شود. مطمئنم خیلی هاشان هیچ ایده ای ندارند که من چقدر اینجا سرم شلوغ است. شلوغِ مزخرفی ست واقعن. سوپرمارکت نمی رسم بروم. یک سفارت می خواهم بروم بیست روز است وقت نمی شود. اگر اسباب کشی م قبل از رفتنم باشد که به هیچ خرید دیگری نمی رسم. اگر نباشد شاید بتوانم کمی خرده ریزه بخرم باز.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family:&amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;mso-ascii-font-family: Calibri;mso-ascii-theme-font:minor-latin;mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;mso-bidi-font-family:Arial;mso-bidi-theme-font: minor-bidi;mso-bidi-language:FA" lang="FA"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7123801413399228323?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7123801413399228323/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7123801413399228323&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7123801413399228323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7123801413399228323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/14.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5479429042077657738</id><published>2011-12-07T02:01:00.006+03:30</published><updated>2011-12-07T02:28:29.161+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زبان ندانستن آدم را پرت می کند سه طبقه پایین. حالا این طبقات می توانند طبقه اجتماعی باشد، شعور باشد، ادب باشد.. زبان که ندانی نه می توانی تعارف کنی، نه می توانی جواب تعارف درست و حسابی بدهی، نه می توانی یک فرم ساده را بدون کمک و بی غلط پرکنی.. نه می توانی برای یک سری شرکت ها درخواست کار بفرستی.. آدم زبان که نداند باهاش مثل احمق ها برخورد می کنند چون اشتباهات احمقانه می کند. مخصوصن در کارهای اداری.. بعد آنجایی که می خواهی برای کارمند تنبل انگلیسی ندان توضیح بدهی که چه شد که این جوری شد، آدمِ توی کله ات تند تند و بل بل کنان دلایل را می شمارد اما از دهان آدمِ واقعی ت کلمه ها پت پت و نابه جا پرت می شوند بیرون.. کارمنده هی نگاهت می کند و هی دقت می کند و آخرش هم جان مطلب را نمی گیرد طبعن.. امروز رسیدم به یک جایی که دیگر خسته شدم. همان جا وسط اداره به آن مهمی و بزرگی زر زر گریه ام را ول دادم. یعنی فنرش در رفت دیگر. آدم چقدر مگر مقاومت دارد. نتیجه؟ به جای یک نفر زبان نفهم، چهارنفر زبان نفهم دورم را گرفتند و از آن طرف، به زبان الکن من هق هق گریه را هم اضافه کنید.. نتیجه ترش اینکه قرار شد شرایط خاصِ زبان نفهمیِ من را برای رئیسشان توضیح بدهند تا شاید بشود استثنایی قائل شد و این حرف ها.. خسته ام.. خسته تر از آنم که فکر کنم.. خسته تر از آنکه یک بار از روی این متن بخوانم حتی.. گریه چه آدم را خسته می کند لعنتی.. خسته.. آرام.. آدم دلش یک بغل گنده می خواهد فقط که بچپد تویش.. مچاله&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5479429042077657738?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5479429042077657738/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5479429042077657738&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5479429042077657738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5479429042077657738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/7.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5697605778399912789</id><published>2011-12-04T21:56:00.006+03:30</published><updated>2011-12-04T23:22:17.796+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم های اطراف'/><title type='text'>مورمورهای قلب دخترکی که آفتاب رنگ چشم هاش را برده بود*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می دانید، ما دنیا را یک مدل دیگری می شناسیم. مدلی که خاص خودمان است.. ما که می گویم یعنی منظورم مایی ست که در ایران بزرگ می شویم و می دانم تعمیم دادن هفتاد ملیون آدم به دو تا حرف به هم چسبیده ی "ما" چقدر دور از حقیقت است. اما می دانم هم که پیدا می شوند آدم هایی که در این "ما" ی من جا شوند. ما دنیا را مدل دیگری می شناسیم. یک مدلی که چتر خانواده خیلی پهن است روی سرمان. یعنی پهن تر از هر نهاد اجتماعی دیگری، از مدرسه بگیر تا دولت. از همان بچگی یاد می گیریم که هرچه از معلممان شنیدیم، قبل اینکه باور کنیم بیاییم بپرسیم مامان، خانوممون راس میگه؟؟ خانواده هامان چی؟ یعنی پدرمادرهامان کدام نسل اند؟ انقلاب داشتند، جنگ داشتند بدتر از انقلاب.. جنگ مثل باران نیست که امروز ببارد فردا خشک شود. جنگ می ماند در رگ آدم ها.. بهت اش، وحشتش، دلهره اش، گر و گر جان دادن جوان هایش.. آن همه سال.. این ها کم نیستند. می نشینند در گوشت و پوست آدم.. خیلی آسان خوشبختی های کوچک زندگی را پاک می کنند. خیلی راحت از یاد آدم ها می برند شاد زیستن را.. دوست داشتن می شود عادت پنهانی.. عشق می شود دغدغه سطحی.. می شود واقعن.. همین دو سال پیش خودمان، من خیلی پست های عاشقانه م را پابلیش نمی کردم. روم نمی شد. خیلی ساده. خیلی سریع. عشق می رود توی پستو..&lt;br /&gt;ما زیر چتر این خانواده ها بودیم. می خواهم بگویم، ما خیلی چیزهای ساده را سخت یاد گرفتیم. از بین سطرهای کتاب های شعر.. بین کلمه های وبلاگ ها.. فکر کردیم.. زور زدیم.. زار زدیم.. ما می شود بیست و چند سالمان و هنوز بلد نیستیم بگوییم دوستت دارم.. هنوز اصطکاکمان زیاد است.. سنگین یم..&lt;br /&gt;گفتم که ایران سومین کشور بلاگرهاست در دنیا؟ من حسش می کنم واقعن. رکورد مهم ترش این است که وبلاگ هاش باقی می مانند. آدم های وبلاگ ها می شوند بخشی از زندگی ت. بخش مهمی ش حتی. آن جایی که داری یاد می گیری.. میبینی.. تجربه می کنی..  سرنوشت این آدم ها مهم می شود برایت کم کم.. غصه شان می نشیند روی دلت واقعن. به سنگینی غم خودت.. سنگین تر حتی..&lt;br /&gt;عشق را من اولین بار در کلمه های &lt;a href="http://applegardenz.blogspot.com/"&gt; صبا  &lt;/a&gt;دیدم.  با وبلاگ صبا معنای احساس برایم عوض شد. عشق دیگر آن حس گنگ پنهانی که چاره ای جز سرکوب کردنش نداشتم نبود. فهمیدم که می شود فریادش زد. می شود آوازش کرد و همراهش رقصید.. عاشق شدم باز.. یاهوسیصدو شصت.. یادش به خیر.. می دانید،  پسرکی که آن روزها دوست داشتم هنوز پررنگ ترین مرد زندگی م است. جمله های صبا هنوز اولین عاشقانه هایی ست که به زبانم می آید.. هنوز هر شب بارانی زیرلب تکرار می کنم " امروز باران بارید. تمام وقت یاد تو بودم. خط به خط نامه هایت را مرور کردم و هی زور زدم که اشک نریزم. هی زور زدم که یادم نیاید چند روز گذشته از آخرین دیدارمان.. از آخرین آغوش تو.. از آخرین بوسه ات.. "&lt;br /&gt;احساس با کلمه های صبا ریشه دوانده تا عمیق ترین لایه های روحم..  حالا عجیب نیست که غم این روزهایش بشود کابوس شبهایم..&lt;br /&gt;این پست برای توست صیب قشنگم.. بعد این همه سال.. باید یک روز می نوشتم برایت، نه؟ که هر گوشه ی دنیا که باشی یک گوشه از دلم همراهت هست همیشه. یک گوشه از دلم لبریز از تمام آرزوهای خوب.. آرزوی روزهای شاد شاد شاد.. روزهایی که لایقش هستی بی شک. بی شک. و بی شک.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;* &lt;a href="http://applegardenz.blogspot.com/"&gt;باغ های معلق سیب&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5697605778399912789?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5697605778399912789/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5697605778399912789&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5697605778399912789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5697605778399912789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_04.html' title='مورمورهای قلب دخترکی که آفتاب رنگ چشم هاش را برده بود*'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8707942949897724017</id><published>2011-12-03T19:22:00.005+03:30</published><updated>2011-12-03T22:32:10.862+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>که مرغ آن چمنم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیروز بین این همه درس و امتحان باید می رفتم اداره پست که اعلام کنم که می خواهم خوابگاه را تخلیه کنم. یک جایی همین نزدیکی هاست اداره پست من اما تا به حال نرفته بودم. روز قشنگی بود. خیابان های خیس باران خورده، درخت ها با برگ های زرد و قرمز.. سنگفرش های قدیمی کوچه پس کوچه های پاریس.. با آدم های تک و توکِ سردرگریبان باران گریز.. من دیوانه ای بودم که صورتم را گرفته بودم رو به آسمان.. به اداره پست که رسیده بودم صورتم خیس بود کلن.. من همیشه عاشق باران بوده ام در زندگی م.. برگه تخلیه را که امضا کردم، به خانه جدیدم فکر کردم و آدم های تازه و خیابان های تازه و .. یک لحظه حس کردم چه خوشبختم.. چه یواش یواش و بی سروصدا خوشبختی هه پررنگ می شود در زندگی م.. همه برگه ها را ریختم در کیفم و انداختم روی دوشم و موهام را بالای سرم جمع کردم.. این کار خوشبختی م را کامل می کند معمولن.. مثل بستن دکمه های پالتو.. توضیحی ندارم برایشان البته.. اما همین طور است.&lt;br /&gt;بر که می گشتم..  سرم توی موبایلم بود و دنبال آدرس می گشتم.. تندتند از پله برقی های مترو می آمدم بالا.. مردم اصولن می ایستند توی پله برقی و من طبعن باید ردشان می کردم یکی یکی.. رسیدم به دو مرد میان سال.. سرم همچنان توی موبایل بود وقتی از بینشان رد شدم.. ازشان یک سایه دیدم فقط..  یک فرم کلی.. که خیلی آشنا بود.. خیلی.. خودم رد شدم دلم اما کنده شد افتاد وسطشان.. نمی فهمیدم چرا.. بعد هی فکر کردم چه شبیه به نقاشی هایی بودند که قبلتر می کشیدم، طرح های چهل ثانیه ای با زغال روی کاغذهای کاهی.. دلم پرت شده بود دیگر، می فهمید؟ گوش هام را تیز کردم پشت سرم.. فارسی حرف می زدند. فارسی شان را که شنیدم به پشت سرم نگاه کردم.. لبخند زدند و سلام کردند.. ایرانی بودند. حرف زیادی نزدیم. عجله داشتم.. اما رفتنشان را هی نگاه کردم و نگاه کردم تا کوچک و کوچک تر شدند.. دیدنشان خوشبختی را از سرم پراند.. یادم انداخت که چه همه دلم جان می دهد هنوز برای کوچه پس کوچه های تهران.. برای آدم های توی خیابان هاش.. برای این مدل یلخی ایستادنشان، برای مردهای کچل با سبیل های گنده، درست عین دایی م.. این مدل یکوری رو به بالایی که سرشان را نگه می دارند همیشه.. یک مدل خاصی ست..  می دانید؟ می دانم که می دانید.. دلم پر کشید برایشان.. پرکشید&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8707942949897724017?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8707942949897724017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8707942949897724017&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8707942949897724017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8707942949897724017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post_03.html' title='که مرغ آن چمنم'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4946067547140785188</id><published>2011-12-01T04:12:00.004+03:30</published><updated>2011-12-01T05:14:21.601+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تو را من تو كردم'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم گرفته.. دورم.. دورم از آدمی که بودم.. از دنیایی که داشتم.. خیلی دور پرت شدم یکهو.. گاهی حس می کنم خسته و تنهام..  تو می فهمی، نه؟.. تو می بینی چه آویزان از سقف دنیا دارم تاب می خورم؟.. ته دلم اما، آنجایی که اگر بریزد فرومی پاشم، قرص است به بودنت..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4946067547140785188?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4946067547140785188/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4946067547140785188&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4946067547140785188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4946067547140785188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-344905251850581941</id><published>2011-11-29T02:12:00.004+03:30</published><updated>2011-11-29T03:33:01.923+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'>رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تنها که زندگی می کنی خیلی خودت می شوی. یعنی زندگی ای که داری را بسط نمی دهی هی به خانواده و فرهنگ و..&lt;br /&gt;در خانواده که زندگی می کنی یک سری چیزها را چون بقیه دارند، تو هم فکر می کنی که داری. نمی فهمی خیلی وقت ها که تو این نیستی. خانواده ات این بود. بعد هی باورت شده که من آدم این مدلی ای هستم. تنها که زندگی می کنی و دور، می بینی نبودی واقعن.&lt;br /&gt;می خواهم بگویم یک سری جاهای خالی در زندگی ت، در وجودت، بوده که ندیدی هیچ وقت. تنها که می شوی همه اش با هم توی چشم می زند یکهو. حواست جمع خیلی چیزها می شود. خیلی برداشت های اشتباهی که از خودت داشتی اصلاح می شود و یک سری گره کورها و به قول معروف خودمان سوال های بی جوابت به کل موضوعیتشان را از دست می دهند. بعد این خیلی کیف دارد در زندگی. می دانی، آدم جدیدی داری می شوی آخر. گفتم برداشت های اشتباهی که از خودت داشتی اصلاح می شود. اشتباه گفتم. اصلاح نمی شود. پاک می شود و جایشان بدجور خالی می ماند. یعنی می فهمی که آن نبودی اما اینکه بفهمی چه هستی به این آسانی ها نیست. بعد برمی داری یک سری مسائل جدید می کوبی وسط زندگی ت که ببینی تا کجا می توانی بروی بالا.. مثل امتحان تعیین سطح.&lt;br /&gt;بدجوری گیر داده ام به خودم. می دانید؟ یک مدلی اصرار دارم خیلی چیزها را همزمان پیش ببرم. بعد خیلی ها بهم هشدار می دهند که با یک دست ده تا هندوانه بلند نکن. من با یک دست نمی خواهم بلند کنم اما. باباجان چندسال و چندقرن باید بگذرد تا باور کنیم یکی دو تا دست نداریم ما. آدمیزاد هزارتا نیاز و توانایی مستقل از هم دارد. من دیگر برای هیچ کدامشان معطل دیگری نمی مانم.. قبلتر در همین وبلاگ از &lt;a href="http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_30.html"&gt;زن های درونم&lt;/a&gt; نوشته ام. نمی توانم بهشان بگویم نفس نکشید چون الان نوبت آن یکی ست که نفس بکشد. بعد هی یکی شان درونم قد بکشد از حدقه چشم هام بزند بیرون، چندتاشان خفه شوند برای همیشه بمیرند. یکی دو تاشان را باید با شوک الکتریکی و هزار بدبختی برگردانم.. آخرش هم آدمِ درست حسابی نشوند برایم. که چی؟ که خواستم با یک دست یک هندوانه بلند کنم. نه آقا جان. من اصلن می خواهم با کله بپرم در مزرعه هندوانه. یک همچین متعادل خری ام یعنی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-344905251850581941?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/344905251850581941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=344905251850581941&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/344905251850581941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/344905251850581941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html' title='رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4925483131667784424</id><published>2011-11-25T22:45:00.006+03:30</published><updated>2011-11-29T03:21:16.241+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک کنفرانس داشتم راجع به ایران. سه ساعت روی سن بین دو پسر افغان روی یکی از آن چهارتا صندلی نشسته بودم.. یک ساعت و نیم حرف زدم.. یک ساعت و نیم سعی می کردم با انرژی و بشاش حرف بزنم اما نمی شد.. درونم دریای بدبختی موج می زد.. کلمه ها به زبانم نمی آمد اصلن.. چون  دلم نمی خواست بروم آن بالا و بگویم ایران سیاه و عقب افتاده و بدبخت نیست! چرا هیچ کس هیچ کنفرانسی راجع به برزیل نمی گذارد مثلن؟ یا راجع به چین؟ اسپانیا؟ خیلی سختم بود.. خیلی.. این مدلی که باید آمار فعالیت زنان را می شمردم، که ببینید، ما هم آدمیم در آن مملکت به خدا، یا عکس های دختر پسرهای خوشحال را نشان می دادم.. آن مدلی که همه ساکت بودند.. مدلی که نگاه می کردند..  نمی دانم.. شاید همه چیز خوب پیش رفت، اما دیگر راحت نیستم بین بچه ها.. انگار یک جور گداییِ کرده باشم.. گداییِ شخصیت اجتماعی.. برای خودم، برای کشورم.. احساس می کنم یک ساعت و نیم آنجا حرف زدم که بهشان ثابت کنم من هم آدمی هستم مثل شما.. و نبودم.. اگر بودم جایم کنار آنها روی صندلی بود.. نه آن بالا..  دلم نمی خواهد دیگر ببینمشان.. دلم یک پستوی کوچک تاریک می خواهد با یک پتو.. دلم می خواهد بخزم توی پستو و پتو را بکشم روی سرم.. دلم نمی خواهد هیچ کس را ببینم دیگر.. هیچ کس..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4925483131667784424?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4925483131667784424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4925483131667784424&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4925483131667784424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4925483131667784424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_6393.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8948841965594690083</id><published>2011-11-25T02:14:00.005+03:30</published><updated>2011-11-25T02:38:49.513+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>چرا حافظ چو میترسیدی از هجر/ نکردی شکر ایام وصالش*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خسته ی زیادی ام.. دلم حتی نمی خواد ایران برگردم.. دلم می خواد توی همین تخت فسقلی اینجا دو هفته بگیرم بخوابم.. تنها.. هیچ ایمیلی هم واسه م نیاد. تلفنم هم زنگ نزنه.. مصاحبه کار هم نخواستم.. یه دو هفته بمیرم اصن که غذا هم لازم نداشته باشم.. بعد دوباره زنده شم. زنده شم حتمنا.. اشتباه نشه مرده بمونم.. کار دارم. باید برم یه جا یه نفرو ببوسم.. با چشای بسته، طولانی.. بعد حاضرم دوباره بیام اینجا درس بخونم.. خل شدم نه؟ بغل خوابگاه دارن یه بیمارستان روانی می سازن.. یه ماه دیگه افتتاح میشه.. برم از حالا اتاقم رو رزرو کنم..&lt;br /&gt;زندگی آدما همین طوری تموم میشه یهو نه؟ بعد غرق حسرت می مونن.. می ترسم یه روز با موهای سفید نشسته باشم از خودم بپرسم جوونی م چی شد؟ بعد یادم نیاد.. یادم بیاد فقط که خسته بودم جوونیام.. خیلی خسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* حافظم یعنی حواسش به دلش نبوده یه وقتایی..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8948841965594690083?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8948841965594690083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8948841965594690083&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8948841965594690083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8948841965594690083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html' title='چرا حافظ چو میترسیدی از هجر/ نکردی شکر ایام وصالش*'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-120586949242055651</id><published>2011-11-20T15:14:00.006+03:30</published><updated>2011-11-20T18:41:57.968+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>You have been seen just because you believed*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب آپارتمانم را برای اولین بار دیدم. طبقه هشتم  با سقف بسیار بلند. خب آسانسور هم که می دانید گاهی خراب می شود دیگر.  من سقف بلند را دوست تر دارم کلن. سقف کوتاه آدم را افسرده می کند. اما از  پله ها که بالا می رفتم فکر می کردم شاید سقف های این آپارتمان زیادی بلندند. راه پله ها برعکس عموم خانه های اینجا تمیز و مرتب و نو بود. اصولن اینجا راه پله ها سیاهِ هولناکی ست آخر. از در خانه که می آیی تو دست راست، یک آشپزخانه دراز و باریک است با یک پنجره آن ته که همیشه باز است. در بعدی دستشویی ست که خب با حجم بالای رفت و آمد آدم ها به این خانه بیشتر شبیه به توالت عمومی ست. می دانید برای من توالت خیلی جای مهمی ست در زندگی. یعنی خیلی فکر می کنم به اتمسفر حاکم بر توالت و به نظرم خیلی طبیعی می آید که توالت مهم باشد.  دستمال توالت، مایع تمیز کننده، خوش بو کننده، صابون، همه را با دقت و حوصله انتخاب می کنم همیشه. خلاصه توالتش توالتی نبود که من بپسندم. روبروی آشپزخانه و توالت اتاق من است با یک پنجره باریک و بلند. اتاقش تفریبا نصف اتاق الانم است. اما کافی ست. بعد می رسی به سالن. سالن بزرگ دلبازیست که نگو. پر از کتابخانه و قفسه. همیشه هم چندنفری هستند که نشسته باشند و بنوشند و موزیک گوش کنند و سیگار دود کنند.. بعد از سالن اتاق عود است و به طور با نمکی باید از اتاق عود رد شوی تا برسی به حمام. حمامش بزرگ نازی بود. تا حد زیادی کمبودهای دستشویی را جبران می کرد. کلن؟ همه چیز مثل فیلم های کلاسیک فرانسوی. خانه قشنگ دوست داشتنی، آدم های عزیز دوست داشتنی.. اما هیچ کجای مغزم جا نمی گرفت که اینجا قرار است خانه من باشد.. دلم برای خانه تهرانمان پر کشید. با فرش های تمیز بزرگ کف اتاق.. با صدای مامان پای تلفن و سرفه های کوچک بابا وقتی دقت می کرد. چقدر زیادی راحت زندگی می کردم تهران. چقدر خانه آرامش مطلق بود.. الکسانررو کنار خودش برایم جا خالی کرد و یک گیلاس داد دستم. من هنوز تهران بودم و نمی خواستم برگردم.. احساس می کردم وصل نمی شوم به این آدم ها.. هیچ وقت.. گفت بو کن.. گیلاس را آوردم بالا زیر دماغم.. شروع کرد به توضیح دادن. می دانید؟ اینجا همه چیز تاریخچه دارد. هر بطری شراب حتی.. من هنوز تهران بودم و کم کم داشتم می ترسیدم که برنگردم هیچ وقت.. عود یک کتاب عکس های قدیمی گذاشت روی پایم و گفت چند تا عکس از تهران قدیم درش دیدم یکبار.. الکسانررو گیلاس را از دستم گرفت و کتاب را برداشت و اینبار تاریخچه کتاب .. من هنوز دور بودم.. بین کلمه هاش دنبال چیزی بودم که برم گرداند جایی که هستم.. وگرنه این موج آشوب درونم نزدیک و نزدیک تر می شد.. کتاب را باز کرد گذاشت روی پایم و وسط تاریخچه زندگی عکاس گفت درضمن پیرهنت را خیلی دوست دارم. همین بود. پیراهن شیری گشاد، برم گرداند درست وسط سالن آپارتمان طبقه هشتم خانه شماره دوازده خیابان پیسی..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;*چیزی شبیه به این توی کتاب عکس نوشته شده بود..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-120586949242055651?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/120586949242055651/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=120586949242055651&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/120586949242055651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/120586949242055651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_20.html' title='You have been seen just because you believed*'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1479588432139788947</id><published>2011-11-16T04:09:00.004+03:30</published><updated>2011-11-16T04:55:18.674+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>زندگی نمی کنم اینجا. هنوز در مرحله کشفیاتم. می دانید، آدم باید مرحله کشف کردن را پشت سر بگذارد تا به مرحله زندگی کردن برسد. خیلی فاصله دارم هنوز. تا حالا یک سری چهار چوب های ذهنی م را شکستم. مثلن در مک دونالد غذا می خورم یا قرار گذاشتم سوشی را امتحان کنم. می دانم که اینها هیچ ربطی به پاریس ندارند اما ربط مستقیم با چارچوب های ذهنی دارند. چارچوب های ذهنی شاید مهم ترین قدم باشد اما خیلی کوچک است.. می دانید؟ احتیاج به یک چسب دارم. چسبی که فاصله م را با آدم ها و خیابان ها و بارها و رستوران ها و کافه ها و مغازه ها کم کند..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد. آرامم این روزها. یک عشق عزیز قدیمی ته سینه ام آرام خوابیده و عجیب آرامم نگه می دارد.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1479588432139788947?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1479588432139788947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1479588432139788947&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1479588432139788947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1479588432139788947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_16.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6011124002246754950</id><published>2011-11-14T00:28:00.002+03:30</published><updated>2011-11-14T00:57:46.752+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>من که عاشق گلهای تمام لچک های دنیا بودم..</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوش که گرفته بودم و تندتند با حوله صورتی که روز اول سفید بود، موهایم را روی شانه راستم خشک می کردم و می انداختمشان روی شانه چپ.. یک لحظه حس کردم که اوه! چقدر احساسم نسبت به موهایم عوض شده. بعد دقت کردم دیدم خود موهایم چقدر عوض شدند.. آفتاب خورده ی سرحالی هستند. سبک و فرفری از روی این شانه می پرند روی آن یکی.. کلن فرز و سرحال شدند..&lt;br /&gt;یادم هست ده دوازده ساله بودم که مامان اسمم را نوشت کلاس بسکتبال. نمی دانم واقعن چیزی یاد گرفتم یا نه، اما خوب یادم هست که روزهای اول دویدن با توپ برایم کار سختی بود. احساس می کردم یک چیز بیخود اضافه همراهم هست. مدام بهش توجه می کردم و گاهی نمی توانستم پیش بینی کنم چقدر می آید بالا.. یا جا میماندم یا جلو می زدم.. روزهای آخر ترم یادم هست که بدون توپ دویدنم نمی آمد. حتی راه کلاس تا خانه را با توپ قدم می زدم بی که توجه کنم.. یا بترسم که توپم پرت شود وسط خیابون زیر ماشین ها. چون بلد بودمش دیگر.. جزوی از من بود..&lt;br /&gt;حالا داستان موهایم داستان همان توپ است.. اول ها همه اش حواسم بود که دارم با موهایم می روم بیرون. باد و گرد و خاک که می شد دلم همه اش شورشان را می زد.. فکر می کردم ایران که بودم موهایم امن تر بود. آشغال تویش نمی رفت.. باد به هم گره شان نمی زد..زیر بند کیفم کنده نمی شدند.. اینجا که آمدم، موهام را با بقیه دخترها مقایسه می کردم و فکر می کردم پرپشت تر و قشنگ تر است چون از باد و طوفان مصون بوده تا به حال. امروز اما که بعد از مدت ها حواسم جمع موهام شد، دیدم چقدر خوشحال ترند.. چقدر شخصیت دارند حالا.. و چقدر دیگر دلم نمی خواهد آن روسری را..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6011124002246754950?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6011124002246754950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6011124002246754950&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6011124002246754950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6011124002246754950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='من که عاشق گلهای تمام لچک های دنیا بودم..'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3376956296334369652</id><published>2011-11-13T03:12:00.002+03:30</published><updated>2011-12-24T14:05:55.902+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوتاه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واسه کسی که همه زندگی شو.. فکراشوو... احساسشو.. رویاهاشو.. توی وبلاگش با اسم خودش می نویسه، با اسم ناشناس کامنت گذاشتن بی انصافی نیست؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3376956296334369652?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3376956296334369652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3376956296334369652&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3376956296334369652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3376956296334369652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-342175974062440403</id><published>2011-11-12T16:24:00.005+03:30</published><updated>2011-11-13T03:15:07.950+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بابا زنگ زده. می گم چه خبر. میگه طلایه کلاس زبانه مامان هم خونه نیست. من تنهام. می گم چیکار می کنی حالا؟ میگه خونه داری. پرسیدم یعنی چیکار دقیقن؟ میگه خرید کردم و خریدارو سروسامون دادم. ساکت می شیم. موبایلش زنگ میزنه. منو پشت خط نیگه می داره موبایلشو جواب میده. صداش میاد همین جوری توی گوشی.. صدای روزمره اش.. داره یه دستگاهی می خره که نمی دونم چیه.. دلم تنگ میشه واسه خونمون.. واسه جایی که مدام این صداها توش پیچیده.. موبایلشو قطع می کنه. میاد میپرسه درس می خونی بابا؟ طبق معمول با این سوالش عصبی می شم و جواب می دم یا می خونم یا نمی خونم دیگه.. مثل همیشه می خنده.. بعد هی میگه خب.. من هی می پرسم دیگه چه خبر؟ هی تکرار می کنه که طلایه کلاس زبان ه و مامان هم خونه نیست.. حوصله ش سر رفته معلومه.. باز موبایلش زنگ می زنه. باز منو نگه می داره پای خط.. بر میگرده میگه هی می خوام کش بدم حرف زدنمو تا مامان بیاد.. آخه تنهام تو خونه.. نمیاد ولی فکر کنم. باید برم مطب کم کم.. مامانو دیگه همون هشت شب می بینم.. خونه بدون مامان رو نمی تونه تحمل کنه.. هنوز، بعد بیست و شیش سال، گاهی از این همه عشق بابا به مامان تعجب می کنم.&lt;br /&gt;حسودی م میشه به بابا.. به اینکه چقدر مهربون و آروم و عاشقه.. آخرش بهم میگه صدات افسرده ست بابا.. نمون تو خونه تنها.. برو بیرون بگرد.. میگم باشه.. قطع میشه تلفن.. پنج دقیقه بعد زنگ می زنه.. میگه دیگه مامانت نیومد من دارم میرم مطب. گفتم زنگ بزنم باز صداتو بشنوم قبل اینکه برم..&lt;br /&gt;من؟ تب دارم.. غمگینم.. هرچی قرص داشتم خوردم.. اما خوابم نمی بره.. چرا خوابم نمی بره؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-342175974062440403?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/342175974062440403/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=342175974062440403&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/342175974062440403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/342175974062440403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_1938.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4646629865991083132</id><published>2011-11-12T12:07:00.004+03:30</published><updated>2011-11-12T13:17:29.380+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمی دانم قبلتر نوشته ام یا نه. اما آدم ها به نظر من دو دسته اند. نه اینکه همین دو دسته باشند ها، اما دست کم این دو دسته آدم میان آدمیان وجود دارند. یک دسته آدم های حرف زدن، دسته دیگر آدم های نوشتن. نه اینکه آدم های حرف زدن هیچ وقت ننویسند و آدم های نوشتن هیچ وقت حرف نزنندها. آدم های حرف زدن آدم هایی هستند که موقع حرف زدن با دیگران فکر می کنند و به نتیجه می رسند. مثلن مدیر ارشدمان در آخرین شغلی که داشتم. مثل تمام مدیرعامل های دیگر یک اتاق دردندشت در طبقه هفتم ساختمان با پنجره های قدی رو به تهران بهش داده بودند که هی فیگور مدیریت بگیرد و سرتا سر اتاق قدم بزند و فکر کند. برداشته بود یک میز گرد کوبیده بود وسط اتاقش با شش تا صندلی. شش نفر بچه تازه فارغ التحصیل که یکی شان من باشم استخدام کرده بود نشانده بود آنجا. اتاقش سگ می زد گربه می رقصید طبعن. می خواست رد شود برسد به میزش باید صدتا قر و قمبیل به خودش می داد. صدبار سیم های لپ تاپ هامان داشت با مخ می کوبیدش زمین. مدیرهای دیگر هیچ خوششان نمی آمد از اینکه ما آنجا بودیم. می توانست ما را بفرستد طبقه پایین. کلی جا بود آنجا. نمی فرستاد اما. من می دانم چرا. می دانید که من تا سرحد مرگ به آدم های اطرافم دقت می کنم. به اراده هم نیست دیگر. ذاتی شده. خوب یادم هست، هر موقع مسئله مهمی پیش می آمد یا تصمیمی می خواست بگیرد یا چه، شروع می کرد با ما حرف زدن. ما هم حرص می خوردیم که باید کار و زندگی مان را ول کنیم به حرف هایش گوش کنیم. فکر می کریدم ما را برای کارهای دیگر استخدام کرده که باید انجامشان می دادیم. ما را اما برای گوش کردن استخدام کرده بود. حرف می زد و حرف می زد و حرف می زد و از یکجایی شروع می کرد و استدلال می کرد و داستان می گفت و می رسید به یک جای دیگر. آخرش یکهو ساکت می شد و سر و گردنش فرو می رفت پشت لپ تاپ و شروع می کرد به تایپ کردن. انگشتیِ ضایعی تایپ می کرد که همیشه سوژه ما بود. پشت لپ تاپش که گم می شد ما می فهمیدیم که سخنرانی تمام شده. بعد از پنج دقیقه گوشی را بر می داشت کمی قربان صدقه منشی ه می رفت و بعد می گفت نامه فلان قضیه را زدم، پیگیری کن. دلم برایش تنگ شد در این صحنه.&lt;br /&gt;گروه دوم. آدم های نوشتن. آدم هایی که وقت نوشتن مغزشان کار می کند و به نتیجه می رسند. که خب طبیعتن مثال بارزش خودمم. که موتور اصلی وبلاگم هم برای همین است که روشن است. هفت روزی که گذشت نمونه بارز این قضیه بود. روزی سه چهار ساعت فقط نوشتم و درفت کردم. می دانید؟ آدم تا یک چیزی توی مغزش فیکس نشود نمی تواند پابلیش کند. کلن موجود خنده داری شدم این روزها. شعر می خوانم، اخبار گوش می دهم، گریه می کنم زیاد، یک مسائلی را راجع به خودم توی اینترنت سرچ می کنم حتی، می نویسم هی. با دوستانم حرف می زنم طبیعتن، می روم پاریس خیابان گردی.. حالا دارم به یک سری نتایج نزدیک می شوم و این خیلی امیدوار کننده است. تفاوتی که کردم نسبت به قبل این است که نتیجه گراتر شدم. ربطش می دهم به اینکه در دو-سه ماه گذشته متوسط ده روزی یک پروژه جمع کردیم تحویل دادیم. کلن تمرین کردن، حرکتی ست در زندگی که واقعن جواب می دهد. آدم باید هرکاری را که دوست دارد خوب انجام بدهد تمرین کند. گاهی سخت است موقعیت تمرین کردن را ایجاد کردن، اما اگر ایجاد شد باید روی هوا بلعیدش. بس که تمرین، آدم ساز است. شبیه به مادربزرگ ها شدم الان؟ می دانم. اما ذوق برم داشته. اینکه آدم بتواند مسئله خودش را حل کند خیلی خبر خوبی ست. آن هم نه بعد از ماه ها جان کندن و پرپر زدن. در مدت یک هفته، ده روز.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4646629865991083132?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4646629865991083132/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4646629865991083132&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4646629865991083132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4646629865991083132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_12.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6114314128960423930</id><published>2011-11-09T10:55:00.006+03:30</published><updated>2011-11-09T12:23:23.386+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این روزها.. همه اش حس می کنم به خودم مدیونم..&lt;br /&gt;به خودم مدیونم چون همیشه خواستم سر همه طناب های زندگیم دست خودم باشه فقط. تصور کنید من رو که یک عروسک خیمه شب بازی ام با یک عالم نخ های نامرعی که سرهاشون توی صحنه نیست. من خیلی وقته که خودم هم توی صحنه نیستم. خیلی وقته که بلند شدم رفتم اون بالا نشستم که سر نخ های خودم دست خودم باشه.. هی از اون بالا به عروسک خودم نیگاه می کنم و کلن راضی ام ازش. راضی بودم ازش.. حالا اما حس می کنم به خودم مدیونم به خاطر گره هایی که درست کردم. بله. یه سری نخ هام گره خورده و من خودم رو مقصر می دونم. یک سری نخ ها رو هی کشیدم که سرش دست خودم باشه.. نباید می کشیدم.. سرش هیچ وقت دست من نمیاد.. عشق مثلن. عشق از اونایی ه که نخش دوتا سر داره. یه سرش دست منه. اون یکی ش نیست.. و منِ تمامیت خواهِ بی رحم، چشمم رو بستم. به جایی که بودم بستم. به آدمی که بودم بستم. چشمم رو به فردایی که همیشه میاد و هیچ وقت منتظر باز شدن هیچ گره ای نمی مونه بستم و نخ عشق رو اونقدر محکم کشیدم و کشیدم و کشیدم.. که خیلی چیزها خفه شد.. هی نخه رو کشیدم و هی زمان گذشت. هی من بزرگ و بزرگ تر شدم و به نخ های دیگه ی زندگی م مسلط تر شدم و قشنگ تر توی صحنه بازی کردم.. نخ عشق اما همان طور ابتر ماند. رابطه های خوبی رو تجربه کردم که همه ش توی هوا ول شدند. چون توی زمین هیچ ریشه ای نداشتند.. این روزها؟ حس می کنم به خودم مدیونم.. به خاطر این حجم احساساتِ ولِ سرگردانی که درونم دارم و سرنخی که گمش کردم.. به خاطر تمام نمایش های قشنگی که می توانستم بازی کنم و نکردم.. به خاطر تمام پاسخ هایی که به خودم ندادم.. به خاطر پاک کردن صورت مسئله هایی که هیچ وقت به معنی باز شدن گره ها نبودند.. به خودم مدیونم، وقتی می بینم که هنوز در مقابل بعضی آدم ها چقدر شکننده ام.. و این هیچ منصفانه نیست..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6114314128960423930?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6114314128960423930/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6114314128960423930&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6114314128960423930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6114314128960423930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-66057249737895413</id><published>2011-11-06T01:06:00.007+03:30</published><updated>2011-11-06T03:54:56.292+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>مجنونِ بی لیلا شدم..</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مدل جدید زندگی م را دوست دارم. که فاعل تمام جمله ها خودمم. مثلن دستمال توالت صورتی توی حمام. آنجاست چون من خریدم ش. یا در کابینت را که باز می کنم، دم نوش های توی جعبه که وقت های غمگین بی حوصله هی مرتبشان کرده ام. تک تکشان را حفظم. سورپرایزی در کار نیست. صدایی اگر در این چهار دیواری می آید من خواسته ام. میزان بلندی ش را من تنظیم کرده ام. اینجا هر شیئ و صدا و حرکت و نوری فقط یک دلیل ساده دارد: من. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم دوست دارم نه؟ حالا که باز پاراگراف بالا را می خوانم می بینم جمله اول نچسبیده اصلن به باقی جمله ها. حقیقت این است که من دلم برای آدم ها تنگ می شود. بهانه برای ذوق کردن کم می آورم. دستم به هیچ کس نمی رسد و دست از دست کشیدن نمی کشم و این فرساینده ست. هر بار که در جواب دوستی می نویسم: کلاسم! هر بار که می بینم چراغی یک گوشه ی دور دنیا سبز شده و من چراغم قرمز است.. هر بار که هر آدمی را می خواهم و او نیست.. دور است.. مشغول است.. یک چیزی در من جان می دهد و این درد دارد..&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گاهی دستم به خودم نمی رسد حتی.. به آدمی که بودم.. به آدمی که دوستش داشتم.. که آشنا بود.. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز ظهر.. بعد از تحویل پروژه در رستوران همیشگی که نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم.. با آدم های خیلی صمیمیِ راحت این روزهایم.. در یک روزِ خیلی طبیعی که همه چیز سرجایش بود.. یک زن جوان حامله همان طور که از شیشه قدی رستوران نگاهمان می کرد از پیاده رو گذشت.. من؟ نشستم در نگاه آن زن جوان حامله. همان طور که هربار آدرس وبلاگم را به کسی می دهم، می نشینم ده دوازده پست آخر را می خوانم. انگار آن آدم نشسته باشد کنارم و با هم بخوانیم.. عکس العمل های ذهنی ش را پیش بینی می کنم. تصویری که از من می بیند برای خودم می سازم و از خودم می پرسم که دوستش دارم آیا؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز.. در نگاه آن زن حامله که نشستم ترسیدم. یک گروه آدم رسمی رسمیِ تا دلت بخواهد جدی دیدم فقط. مردهای جوان با کت شلوار و کروات و زن های جوان با کت دامن و آرایش رسمی.. روزنامه های اقتصادی روی میز پهن بود و یک نفر بلند بلند روزنامه را برای بقیه می خواند و بقیه؟ انگار جذاب ترین داستان دنیا باشد.. زن که رد شد داشتیم به تری گوش می دادیم همه و گزارشی که می خواند.. من حواسم پرت نگاه تیز زن شد.. تری حرفش را با چه تمام کرد که همه خندیدند نمی دانم.. خنده شان اما مو را برتنم صاف می کرد..  باورم نمی شد این من بودم که آن زن دید و رد شد. من بودم در یکی از روزمره ترین لحظه های زندگی م.. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بر که می گشتیم.. هی از خودم می پرسیدم به کجا داری می روی واقعن؟ سوالش درواقع این قدر فانتزیِ سر طاقچه ای نبود. بیشتر شبیه وقت هایی بود که در بزرگراه های تهران گم شده بودم و هی به دنبال خروجی بعدی گاز می دادم و هی می پرسیدم به کجا داری می روی؟ دقیق ترش می شود اینکه به کجا آمده ای آخر یابو؟ چه شدم آخر در زندگیم؟ از آن آدم هایی که همیشه یک پروژه نیمه تمام مهم دارند.. نه از آن پروژه های نیمه تمام مهمی که قبلتر همیشه سر طاقچه داشتم و موعدش که سر می رسید سنبل می کردم و می گذشت.. از آن هایی که باید زندگی ت را بچلانی بالایشان.. چه پروژه ای آن وقت؟ عدد و رقم همه اش.. کاش عدد و رقم خنثی.. همه اش سود و درآمد و قیمت و.. چه شدم آخر؟ اگر عکاس بودم زندگی م چطور بود؟ با چه آدم هایی همکاسه بودم؟ اگر دنبال داستان های نیمه تمامم بودم.. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کجایند پس آن لحظه های ناب زندگی که به خودم وعده می دهم مدام؟ کی می رسد روزی که برق نگاه آدم های عزیز زندگی م پشت بخار بی خیال چای گم شود؟ کی می توانم باز بنشینم گوشه یک خیابان شلوغ و کثیف و در دفتر سیاه کوچکی که همیشه در کیفم بود.. حریصانه کلمه بنشانم؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خسته ام. خستگی لابه لای سطرهایم هم نشسته انگار. نه؟ تویی که می خوانی هم می بینی؟ تویی که می خوانی.. من تمام شدم. آخرین ذره های وجودم در اشک های ناگهان شوره می زند و برای لحظه ای دستی حلقه می شود دور شانه ام و بوسه ای می نشیند کنار چشمم از لبهایی که می ترسند خیس شوند.. من تمام شدم.. چه تمام شدنی، مثل استونی که درش باز مانده باشد. من پریدم. چه پریدنی، من قربانی فریب پروازم.. تویی که می خوانی، تو می دانی که من در هیچ گم شدم. من در هیچی که یک عمرباور کردم همه چیز است.. هیچی که هنوز رویای پروازم است.. تویی که می خوانی، تو می دانی فقط. که من چقدر خسته ام..&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-66057249737895413?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/66057249737895413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=66057249737895413&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/66057249737895413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/66057249737895413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_06.html' title='مجنونِ بی لیلا شدم..'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3096660628720844422</id><published>2011-11-05T23:47:00.001+03:30</published><updated>2011-11-05T23:48:39.931+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>A nation of bloggers</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نمی دونستم اینقدر معروفیم&lt;br /&gt;این &lt;a href="http://vimeo.com/2232226"&gt;ویدئو &lt;/a&gt;رو تماشا کنید دوستان.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3096660628720844422?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3096660628720844422/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3096660628720844422&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3096660628720844422'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3096660628720844422'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/nation-of-bloggers.html' title='A nation of bloggers'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-32321410388806077</id><published>2011-11-04T01:48:00.007+03:30</published><updated>2011-11-04T15:11:11.577+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم های اطراف'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستم غمگین بود. زیر بارون ایستاده بود خیس می شد. گفتم می خوای بیای زیر چترم؟ گفت نچ. پرسیدم خوبی؟ گفت نچ. بعد گفت فاک طبیعتن. پرسیدم دوست دخترت؟ گفت اکس. دوست داشت دوست دخترش را. معلومِ همه مان بود. یک روز شماری معکوسی می کرد وقتی قرار بود بیاید. دوست دخترش نیامد ولی. گفت رابطه ال دی نمی خواهم دیگر. دوستم فقط فحش می داد تا دو هفته.. امشب ولی.. وقتی خیس باران خورده و بدون خداحافظی توی خیابان دیدیمش.. با آن ساک آدیداس سبز روی شانه اش.. غمش بدجوری توی چشم می زد.. گفت دارم برمی گردم دو روز پیش مادرم.. معلومِ همه مان بود که چرا دارد برمی گردد.. دلم می خواست برایش بخوانم.. زیر همان باران.. که دمی با غم بسر بردن، جهان یکسر نمی ارزد.. نمی فهمید ولی.. و این خیلی غم انگیز بود.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-32321410388806077?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/32321410388806077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=32321410388806077&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/32321410388806077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/32321410388806077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post_04.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1577471883827997589</id><published>2011-11-04T01:38:00.004+03:30</published><updated>2011-11-04T01:44:53.803+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اگر بدانید چقدر از خرمالوهایی که خریدم راضی ام.. در این حد که خورش بادمجان را گذاشتم توی یخجال به جایش دارم خرمالو می خورم.. خرمالوهای تپل.. نرم.. خوشحالِ راضی.. احساس می کنم اگر میوه بودم خرمالو می شدم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1577471883827997589?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1577471883827997589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1577471883827997589&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1577471883827997589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1577471883827997589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4688317628893429367</id><published>2011-10-31T00:21:00.004+03:30</published><updated>2011-10-31T01:04:00.264+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نوشته ام خیلی در این دو ماه، که چشم هام به جنبه های جدیدی از خودم و زندگی باز شده. بی که تلاشی کرده باشم یا انتظارش را داشته باشم یا هیچ. بعد بسته به اون حقیقتی که چشمم بهش باز شده! گاهی خیلی منطقن یک سری رفتارهام عوض شده. که خیلی این مدل عوض شدن را دوست دارم. مثل فتح مکه بدون جنگ و خونریزی. یک سری رفتارهاییم که باید ولی عوض نشده. فقط آن حق پررنگی که پشتش برای خودم قائل بودم قبلتر پاک شده. که خب آدم نرم تری م کرده در معاشرت با دیگران. اما هنوزبه طور جدی ازم سر می زنند. بعد من همه اش فکر می کنم زندگی باید مثل همان فتح مکه باشد. حتمن تکه های بیشتری از پازلم باید پیدا شود. پیدا شدن شاید کلمه خوبی نباشد اینجا. چون اصولن آدم می گردد تا پیدا کند. من منظورم آن مدلی ست که یک نفر دارد  رد می شود پایش گیر می کند به یک کلید و یک لامپ گرد گنده وسط یک عالمه سیاهیِ زندگی چه همه سخت است.. روشن می شود و می بینی هه. چه زندگی نرم است بدبخت.&lt;br /&gt;زندگی م باید نرم تر از این باشد اما. نیست. منتظرم یک نفر رد شه.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4688317628893429367?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4688317628893429367/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4688317628893429367&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4688317628893429367'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4688317628893429367'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3282735233178712288</id><published>2011-10-30T23:46:00.003+03:30</published><updated>2011-10-30T23:59:51.729+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کلن؟ خوشحالم.  بعدتر در یک زمان مناسب تری باید بروم راجع به اینکه تمام احساسات آدم ها از شیمی  نشات می گیرد و محرک بیرونی ای وجود ندارد و اینها مطالعات تمام عیاری به عمل بیاورم. می دانید؟ گاهی دقیقن احساسش می کنم. یک روزهایی مثل دیروز و امروز هست در زندگی م که خوشحالم. و هیچ چیز نمی تواند جلوی خوشحالی م را بگیرد. نه جوش های گنده ای که کنار دماغ و روی لپم سبز شده اند، نه نامرتبی اتاق، نه به هم ریختن برنامه سفر، نه هیچ اتفاق خر دیگری مثل خراب شدن مترو و خیس شدن ناگهان. در یک چنین روزهایی صورتم همیشه داغ است. یک مدلی که دست هام که یخ می کند می گذارم شان روی لپم، گرم می شوند. یعنی لپ ها سرد بشو نیستند، دست ها گرم می شوند. بعد هی لباس هایم را در می آورم توی خیابانی که همه باور دارند می تواند سرد باشد. همه لباس ها را نه البته. بالاخره آدمی به لباس محتاج است، می دانید که. اما اضافه ها را می چپانم توی کیف قرمز قشنگ بزرگی که تازه خریدم. بعد برای خودم چیپس می خرم بعد از دو هفته سالاد خوردن و این خوشحالی م را دو چندان می کند. جایزه ی خوشحالِ دوچندانی، برای خودم جوراب شلواری بنفش می خرم. می بینید؟ مثل یک حلقه می ماند. بله. خوشحالی مثل یک حلقه می ماند که وقتی افتادی توش دیگر خوشحالی. بعد من دلم می خواهد هی دست آدم های دنیام را بگیرم بیاورم توی این حلقه هه. فکر کن همه با هم توی حلقه.. خوشحال.. اووف&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3282735233178712288?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3282735233178712288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3282735233178712288&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3282735233178712288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3282735233178712288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_30.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-825594586681993814</id><published>2011-10-28T19:39:00.003+03:30</published><updated>2011-10-28T20:02:49.339+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم یک وقت هایی یک مدل عجیبی می تپد.از تو. یک چیزی قل قل کند انگار. قل قل جوشان نه البته. مثل بخار بالای قابلمه ای که زیرش را خاموش کرده باشی. قل قلِ میرای نا فرجامی. یک مدلی که این همه جوشیدی چه شد؟  بعد خودم را کش می آورم پنجره را باز می کنم. هوای تازه با چه چه گنجشک ها سرریز می کند تو. آسمان را نگاه می کنم و نفس عمیق می کشم و باز قل قل می کند. اگر بلوز طوسی ه تنم باشد که خیلی همه چی بهتر است. باد از زیر آستینش می رود تو. زیربغلم یخ می کند. پنجره را بسته تر می کنم. بعد عکس خودم را در شیشه اش می بینم. با موهای انبوهی که بالای سرم جمع شده. موهایی که یک تیغ سیاهند هنوز. یاد  آن یک تار موی سفیدی می افتم که خیلی وقت است گم اش کرده ام. دلم قل قل می کند. از تو.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-825594586681993814?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/825594586681993814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=825594586681993814&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/825594586681993814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/825594586681993814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_28.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-508642493109915032</id><published>2011-10-24T23:41:00.002+03:30</published><updated>2011-10-24T23:58:36.437+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هی دوش می گیرم، کاکوتی می خورم، آرایش می کنم، خودم را می برم پاریس می گردانم، لباس می خرم، با آدم ها حرف می زنم، ایرانی جدید پیدا می کنم.. بهتر نمی شوم اما. استرس عجیبی بر وجودم حکمفرماست. در این حد که هر لحظه ی معمولی ای مثل حالای در خانه، قلبم دارد توی دهانم تالاپ تولوپ می کند. سر کلاس امروز مثلن، استاد که حرف می زد و نمی فهمیدم استرس برم می داشت. حتی نزدیک بود بالا بیاورم از استرس ها! بعد حالا کاملن طبیعی بود که جلسه آخر درس باشد و من هیچ وقت درسه را نخوانده باشم و فقط سرکلاس گوش داده باشم و چهل درصد حرف های استاد را بفهمم فقط. یعنی می خواهم بگویم ایران که بودم از جلسه دوم به بعد هیچی نمی فهمیدم. شب امتحان تازه می نشستیم می خواندیم و دوزاری ها دانه دانه می افتاد و همه چیز خوب بود و استرس نداشتم. اینجا یک مدل عجیبی شدم اصلن. سریع استرس برم می دارد می برد. همه وقت مفیدم را دارم سعی می کنم خودم را آرام کنم. حجم کار البته خیلی زیاد است. به نظرم باید این دوره های یک ساله فشرده را ریشه کن کنند. یک مدلی ست که امروز مثلن یک گزارش باید بدهی و فردا از پروژه نهایی یک درسی دفاع کنی و پس فردا میان ترم داری و روزی هم بین شش تا نه ساعت کلاس داری. بعد یک درس های مسخره ای هم دارید این وسط که تو رئیس یک شرکتی مثلن و باید بروی برای خودت نیرو استخدام کنی برای هر پروژه و هی رزومه دریافت می کنی و یعنی یک عالمه کار چرت وقت گیر. بعد استرس زاست دیگر به خدا. نگویید نیست. همه اش یاد خانم گرافولوژی ست می افتم که میگفت چرا حالا تو این همه ایده آلیستی؟ هی می خواهم بروم پیدایش کنم بپرسم چگونه نباشم؟ یادم بدهید واقعن. نمی دانم چرا ایده آل این همه از من دور است. ایران که بودم ایده آل نبودم هیچ وقت ولی ایده آل نزدیک بود. دستم را دراز می کردم توی مشتم بود و همین خیالم را راحت می کرد و اعتماد به نفس بهم می داد. اینجا ایده آل از من خیلی دور است و این استرس لامصب هی دورترش می کند و اگر بلدید بیایید به من یاد بدهید چکارش کنم لطفن.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-508642493109915032?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/508642493109915032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=508642493109915032&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/508642493109915032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/508642493109915032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_24.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7319445476834732735</id><published>2011-10-23T00:12:00.006+03:30</published><updated>2011-10-23T01:32:26.997+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>آن خانه و آن خیابان..</title><content type='html'>فرشته موفرفری کوچک قشنگم&lt;br /&gt;دوسال پیش در چنین روزی&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://sunshineez.blogspot.com/2009/10/blog-post_5713.html"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این پست&lt;/span&gt;  &lt;/a&gt;رو نوشتم..&lt;br /&gt;روزهایی که رفتند برنمی گردند.. این  فاصله هم.. ذره ای کم نمی شود.. می دانی؟ دلم تنگ شده..  برای خیلی آدم ها. برای خیلی لحظه های معمولیِ نه حتی خوشایند. برای غمِ ولوی شب جمعه های غبار گرفته تهران.. برای پل چمران.. برای بیست سالگی و شیدایی عاشقی هاش.. برای آن خانه ویلایی بزرگ قدیمی.. در آن کوچه ای که تک تک خانه هایش داستان دارد.. برای آن تک درختی که سال ها با مقنعه های چانه دار کنارش منتظر سرویس مدرسه می ایستادم.. برای خانه ای با دیوارهای سفید و در طوسی.. که در حیاطش پینگ پنگ بازی می کردیم و گاه به گاه با پول تو جیبی هایمان جشن خوراکی می گرفتیم.. تو یادت هست فقط، نه؟&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7319445476834732735?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7319445476834732735/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7319445476834732735&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7319445476834732735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7319445476834732735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_23.html' title='آن خانه و آن خیابان..'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1033202030140083682</id><published>2011-10-20T23:01:00.002+03:30</published><updated>2011-10-20T23:26:20.527+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 6</title><content type='html'>یک) مریضم. مریض سنگینی نیستم. مریض سبکی هستم که راه می افتم این طرف آن طرف، که باد سرد می خورد توی صورتم و هی بدتر می شوم. مریض سبک مریضی ست که لبخند می زند و کفش پاشنه بلند می پوشد و مهمان دعوت می کند و به طبع تمام خانه را تمیز می کند و هی چای داغ به خیک خودش می بندد.. مریض سبک ولی غذا نمی تواند بگذارد برای خودش که.. مریض سبک فقط چای و شیرینی می خورد، چای و نان، چای و .. برای مریض سبک تمام کارها سخت است.. تمام کارها آهسته.. روزش کش می آید.. خسته ی آرامی می شود که درس نمی خواند.. این درس لامصب چرت سخت..&lt;br /&gt;دو) پسری که می آید به یک مریض فین فینو پیشنهاد دوستی می دهد خیلی مهربان است. می دانید؟ من بهش گفتم که خیلی مهربان است و او کلی خندید و فکر کرد شوخی می کنم.&lt;br /&gt;سه) خانم بریتیش بسیار قدبلند بسیار پیر بسیار لاغر، داشت رزومه ام را ادیت می کرد مثلن. رسید به آنجایی که در سرگرمی ها نوشته بودم داستان کوتاه و نقد ادبی.. بعد گفت این را حذف کن. داستانی که به زبان فارسی نوشته باشی اینجا به درد نمی خورد. حذفش کردم. بعدتر رفت سراغ کاور لتر. یعنی همانی که باید روده درازی کنی که من که هستم و شما که هستی و چرا شما باید مرا استخدام کنید. پاراگراف اول را خواند و کلی کامنت داد که باید بنویسی مثلن شش ماه کارآموزی در دفتر لندن می خواهم و ال و بل.. بعد رسید به بخش های بعدتر روده درازی ش.. هی می خواند و هی ابروش را می داد بالا و هیچی نمی گفت. آخرش گفت ساختار جمله ها و مدل گرامر درست هست ها.. اما قوی نیست.. ولی من دست بهش نمی زنم. بس که ایده ات را خوب گذاشتی جلوی چشم مخاطب. می ترسم دست بزنم، خرابش کنم. بعد گفت باید نویسنده خوبی باشی در زبان فارسی. من نیشم باز شد. تا بناگوش.&lt;br /&gt;چهار) یعنی الان حاضرم این پست را تا چهل ادامه بدهم که نروم و درس معاملات بین الملل را نخوانم.&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1033202030140083682?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1033202030140083682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1033202030140083682&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1033202030140083682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1033202030140083682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/6.html' title='روزمره 6'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3031878281134755681</id><published>2011-10-19T01:24:00.003+03:30</published><updated>2011-10-19T01:36:48.343+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>حقیقت خیلی ساده است</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;عوض شده ام. می دانم. خودم نمی فهمم البته. خودم فقط حس می کنم مدام که به کشف و شهودات جدید می رسم در زندگی. خیلی مسائلی که قبلتر برایم شگفتی های مرموز ستودنی بود، حالا لو رفته، لوس شده. یعنی می خواهم بگویم دلیل های ساده ی مسائل بزرگ را پیدا کردم. نه اینکه در پی جستجو های بی وقفه پیدا کرده باشم ها.. مثلن داشتم رد می شدم از یک گوشه زندگی یکهو دیده ام اوا! این دلیل ساده آن همه تقلاست که داشتم. دلیل ها که پیدا شود آدم ها عوض می شوند بی که واقعن عوض شده باشند. آدم ها بزرگ می شوند انگار. آدم ها سوارتر می شوند بر اسب زندگی و به تاخت تر می رانند و بی هیجان تر و مطمئن تر و درست تر. مطمئن تر و درست تر. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3031878281134755681?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3031878281134755681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3031878281134755681&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3031878281134755681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3031878281134755681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_19.html' title='حقیقت خیلی ساده است'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7283146768899721702</id><published>2011-10-15T14:16:00.003+03:30</published><updated>2011-10-15T18:07:54.618+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 5</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;بیدار که شدم، اولین چیزی که یادم آمد این بود که دیشب یک نفر گل سر سرخابی م را از سرم برداشت.. یادم می آمد که می خواستم از دستش بگیرم بگذارم توی کیفم. اما یادم نمی آمد که از دستش گرفته باشم گذاشته باشم توی کیفم. بعله. گل سر سرخابی قشنگم گم شد. چرا گم شد؟ چون من یادم نمی آید آن آدم که بود. من در اتوبوس کاملن خواب بودم. گل سرم نمی گذاشت راحت بخوابم. یک نفر از روی صندلی پشتی خیز برداشت و گل سرم را از سرم باز کرد.. حالا که دارم فکر می کنم می بینم انگار گذاشته باشد روی صندلی کناریم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;گل سر سرخابی اولین چیزی بود که یادم افتاد. بعد یادم افتاد که الان صبح خیلی دیری باید باشد. صبح خیلی دیری بود. بلند شدم نشستم توی تخت. اتاقم نامرتب عجیبی بود. یک مدلی که ترس برم می داشت بیایم بیرون. همان طور تکیه داده بودم به دیوار و فکر می کردم مثلن از کجا می شود شروع کرد؟ به نتیجه نمی رسیدم. می دانم که نمی دانید از چه حجم نامرتبی دارم حرف می زنم. چون اصولن آدم خانه زندگی درست و حسابی که داشته باشد، از یک جایی به بعد که حجم اتاق جواب می کند، وسایل پخش سالن و اتاق مامان و انباری می شود. اینجا ولی فرق دارد.. تنها کاری که ازم بر می آمد این بود که حوله اضافه را از کشوی زیر تخت بکشم بیرون بروم زیر دوش. حمام دستشویی تنها جایی ست که همیشه تمیز و مرتب است. حالا سه چهار ساعت از آن موقع گذشته و لباس هایم دارد توی ماشین لباس شویی می چرخد و یک ظرف غذای آماده هم روی گاز دارم و از اتاقم فقط مانده کفش ها و کیف ها! بعدترش باید بروم از پایین جاروبرقی بگیرم و خلاصه ساعت پنج و نیم می توانم بزنم بیرون.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7283146768899721702?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7283146768899721702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7283146768899721702&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7283146768899721702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7283146768899721702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/5.html' title='روزمره 5'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4346936578842562339</id><published>2011-10-13T22:21:00.004+03:30</published><updated>2011-10-13T22:55:17.336+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'>کز شما پنهان نشاید داشت سر می فروش</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;به نام خدا. فردا امتحان دارم. دیروز هم امتحان داشتم. پس فردا هم تحویل پروژه دارم. پس طبیعتن امروز عصر مطالعه امتحان فردا را شروع کردم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیروز تست گرافولوژی داشتم. برای کسانی که نمی دانند، گرافولوژی علمی ست که از روی دست خط شما به ویژگی های شخصیتی شما پی می برد. یک چیزی مثل کف بینی خودمان است فقط کلاس دارد. خانم گرافولوژیست یک پیرزن زیبای آرایش کرده ی زیاد بود که فقط فرانسه حرف می زد. البته من فرانسه می فهمم اما در مواقع جدی مهم، نمی توانم حرف بزنم. او هم انگلیسی می فهمید اما نمی توانست حرف بزند. یک مدل مضحکی، او فرانسه حرف می زد و من انگلیسی جواب می دادم. می دانید؟ همین طور جنبه های پنهان و آشکار شخصیتم را می شمرد. خیلی دوست داشتم. خیلی مفید خوبی بود در کار و زندگی کلن. گفت از دست خطت پیداست که احساسات خیلی خیلی زیادی داری که سعی می کنی پنهانشان کنی. بعد دست گذاشت روی نقطه حساسی که چندسال است مرا رنج می دهد. گفت که خیلی زود نگران و آشفته می شوی و سعی می کنی از دیگران پنهانش کنی و این خودش فشار خیلی بیشتری ست. بعد یک چیز دیگری که از اول تا آخر هی می گفت و هی پلاس می گذاشت جلویش ایده آلیستی بود. خلاصه اینکه، من کشف کردم چرا این همه دختر گریه کنی هستم. بس که ایده آلیست ای هستم که خیلی زود نگران و آشفته می شوم و احساسم را از دیگران هم پنهان می کنم و این می شود که یکهو خیلی بی دلیلِ خیلی بی فکر قبلی، می زنم زیر گریه و اصولن این مدل گریه هایم هم چهار پنج ساعت طول می کشد. چون یک ریشه عمیق درونی دارد و چون نمی خواهم با کسی حرف بزنم یا از آن موضع ایده آلیستی بیایم پایین که بابا جان همین است که هست، هی تمام فشارها به صورت اشک فواره می کند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دیروز یکی از همان روزها بود. یعنی یک مدل مضحکی وسط شلوغ ترین و بگو بخندترین حیاط دنیا، گریه ام شروع شد و از این بغل به آن بغل و از آن بغل به دستشویی و بعد سرکلاس و بعد در سرویس و.. همین طور اشک فشان! از آنجایی که خانم گرافولوژیست خیلی تاکید کرد که این پنهان کردن آنچه که درت می گذرد بزرگترین مانع پیشرفت کاری ت خواهد شد و راستش را بخواهید در آخرین شغلی که داشتم خیلی حس می کردم، دیشب سعی کردم که با یکی حرف بزنم و او کسی نبود جز جسیکا. و سرانجام بعد از یکی دو ساعت بحث، دلایل گریه کشف شد. یکی ش دعوایی بود که با آن پسر خر فرانسوی کرده بودم. البته دعواش گریه آور نبود چون من پیروز شده بوم اما اینکه چرا باید نتوانم بدون دعوا همه چیز را هندل کنم.. این گریه داشت. یکی دیگر نگرانی از اینکه نتوانم شرکت فرضی احمقانه ی درس مشاوره را آنطور که می خواهم اداره کنم. سوم اینکه از خودم انتظار دارم مثل بقیه آدم ها فرانسه حرف بزنم و نمی توانم. چهارمش یک آقایی که جسیکا اسمش را گذاشته همسر آینده ات! بس که مثل کنه هرطرف می روم بهم چسبیده و نه بهش برمی خورد، نه بی خیال می شود نه هیچ. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;بعد جسیکا نشست دانه دانه دلایل را بررسی کرد و گفت ببین! خیلی احمقی. هیچ کدامش تقصیر تو نیست و برای هیچ کدام کاری بیشتر از این که داری انجام می دهی ازت بر نمی آید، پس اینقدر خنگ نباش و بیا برویم با هم بدویم. آخر حرف هایش هم گفت: سلوم. اسمِ من جسیکاست. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;این جمله را که می گوید یعنی می خواهد مرا خیلی خوشحال کند. علاقه بسیار دارم که این پست را تمام نکنم اما قرار مطالعه گروهی شب امتحانی داریم و من دیر کردم و هی موبایلم دارد زنگ می خورد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4346936578842562339?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4346936578842562339/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4346936578842562339&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4346936578842562339'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4346936578842562339'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_13.html' title='کز شما پنهان نشاید داشت سر می فروش'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1613039646591238346</id><published>2011-10-11T01:06:00.002+03:30</published><updated>2011-10-11T01:48:08.277+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;می دانید، تا اینجاش را این مدلی آمدم که چشم هام را بستم و به دنیا لبخند زدم فقط.. دنیا لبخندم را دوست داشته انگار که بلندم کرده کاشته وسط درست ترین معرکه هایش.. این مدل رایج فکر کردن بود در جایی که من قبلن بودم. حالا اینجا.. در مدرسه جدید با رشته استراتژی.. همه چیز بر می گردد به خود آدم ها.. اینجا کسی چشم هاش را نمی بندد. دنیایی در کار نیست که لبخند آدم ها را حس کند.. اینجا فقط تویی و خودت که باید به شانه های خودت تکیه کنی.. اینجا دیگر ماه، می شود فانتزی شب هایی که دلت هوای چشم هایی آشنا می کند.. اینجا دیگر ماه معجزه نیست.. باران، معجزه نیست.. اینجا باید بنشینی از بالا خودت را نگاه کنی هی.. اینجا همین را توی کله آدم فرو می کنند.. تنها چیزی که در این دو ماه در من عوض شده همین است. همین مدل نگاه کردن. همین مدل نگاه حلاجی وار.. اینکه می فهمی کجاها صدایت می لرزد و نباید، کجاها منطقت ضعیف می شود و نباید.. حتی با یک فرانسوی دعوا می کنی و بعد می نشینی روی آن نیمکت سنگی وسط پاسیو و می گویی به جهنم.. یک نفر دوست! می آید می نشیند کنارت که فکر می کنی چرا حالا در چنین موقعیتی هستیم و خلاصه زورت می کنند که از بالا نگاه کنی.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;این می شود که ظرف دو ماه، از دخترک سرخوشی که با چشم های بسته به دنیا لبخند می زد و پیش می رفت.. تبدیل می شوی به چهارتا چشم.. که بی رحمانه تمام نبایدهایت را ردیف می کنند جلوی رویت و مسیر موفقیت آینده بدون این نباید ها را ترسیم می کند و تو باید بدوی و بدوی و بدوی.. با چشم های باز.. و بی هیچ لبخندی.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1613039646591238346?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1613039646591238346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1613039646591238346&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1613039646591238346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1613039646591238346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3280769349233122200</id><published>2011-10-10T00:23:00.006+03:30</published><updated>2011-10-10T01:08:03.488+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;حقیقت این است که خوبم. اما نمی دانم چرا این حقیقت در وبلاگم بازتاب نمی کند. قبلترها هم گاهی همین طور بود. خودم خوب بودم وبلاگم بد بود. یا برعکس حتی. خودم خراب بودم، وبلاگم سرمست بود. آدم هیچ وقت تمامن در وبلاگش ابراز نمی شود. وبلاگ آدمی، معجونی از احساسات و افکار آدمی ست. قبول. اما بُعد زمان اینجا مطرح است. شاید غمی که امروز دارم، امروز ننشیند لابه لای کلمه هام. شاید غمی که این روزها میان کلمه هام هست، برگردد به روزها و ماه ها و سال های پیش.. بعد خواهر آدم می آید می گوید چرا غمگینی؟ پدر آدم می گوید آخر هفته بلند شو بیا ایران. بله. در دنیای هرکس آدم هایی هستند که از تصور غمی که لابه لای روزهایش نشسته غمگین می شوند واقعن. این پست مخصوص آن آدم هاست.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;از جایی که هستم خوشحالم. از درسی که می خوانم. از آدم هایی که هرروز می بینم. از خریدی که می روم. از فرانسه ای که کم کم حرف می زنم. از بادی که بین موهام می پیچد. از ساختمان های صدساله با تراس های کوچک پر از گل. از سالن ورزش طبقه ششم. از صندلی های رنگ به رنگ کافه تریا. از باران های ریز نم نمی که می بارد.. خوشحالم واقعن.. گاهی فقط یادم می رود که خوشحالم.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3280769349233122200?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3280769349233122200/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3280769349233122200&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3280769349233122200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3280769349233122200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_10.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7309327956231422164</id><published>2011-10-08T02:33:00.003+03:30</published><updated>2011-10-08T02:45:59.041+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>گ م ش د م</title><content type='html'>این یکشنبه می خوام از صبح تا شب بشینم تو اتاق بیست متری م، با در و پنجره ی بسته.. فقط فکر کنم.. به خودم. به زندگی م از اول تا اینجایی که حالا هست.. به راهی که واسه از اینجا به بعد انتخاب کردم.. اصلن بشینم تعجب کنم از اینکه راه انتخاب کردم.. به آدما و رابطه ها و بکش بکش ها دیگه نه.. به خودم فقط.. که فراموشِ خودم شدم..&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7309327956231422164?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7309327956231422164/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7309327956231422164&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7309327956231422164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7309327956231422164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post_08.html' title='گ م ش د م'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7351315737244566146</id><published>2011-10-03T09:03:00.003+03:30</published><updated>2011-10-03T16:38:49.739+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>خواب هایم پر از کابوس است</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7351315737244566146?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7351315737244566146/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7351315737244566146&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7351315737244566146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7351315737244566146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='خواب هایم پر از کابوس است'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4396713594008911169</id><published>2011-09-29T23:01:00.006+03:30</published><updated>2011-09-30T10:47:39.590+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>روزمره 4</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;یک) خرید بوده ام. خسته و خوشحالم. قرار پینگ پنگ داریم. باید بروم سالن. باید اینجا را مرتب کنم. آدم یا باید مرتب کند یا باید تمیز کند یا غذا بپزد یا حتی خرید کند. خیلی بد است که در فارسی برای خرید فقط یک فعل داریم. خرید ماست با خرید لباس فرق دارد خب..&lt;br /&gt;در این صحنه وقت رفتن به سالن فرا می رسد. و من این پست را پابلیش می کنم وگرنه حناق می گیرم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;دو) حالا فردا صبح است و من دارم فکر می کنم باید بروم شلوار طوسی را هم بخرم. منطقن باید قبلش موجودی حسابم را چک کنم بعد تصمیم بگیرم اما من آدم منطقی ای نیستم. نخواسته ام باشم هیچ وقت. پس می روم شلوار طوسی را می خرم و بعد می آیم خانه موجودی م را چک می کنم و می گویم اووپس، زندگی چه سخت است. و در بدترین حالت یک شب خوابم نمی برد اما در عوض یک عمر شلوار طوسی را می پوشم و تق تق قر می دهم. لازم است تاکید کنم که منظور از یک عمر، مشخصن عمر بنده نیست و عمر شلوار است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;سه) از خودم انتظار دارم که بعد از یک ماه و نیم جا افتاده باشم. نیافتاده ام ولی و این مایوسم می کند. کابوس دیوار کذا، بلند و بلندتر می شود. حتی وقت حرف زدن، زبانم بیشتر از قبل گره می خورد. فعل های انگلیسی را با ضمیرهای فرانسه صرف می کنم برای خودم و بدی ش این است که این مدل حرف زدن اینجا مرسوم است و آدم ها خیلی جدی سرتکان می دهند و همانطور معجون وار جوابت را می دهند و بی شک پس از مدتی ما در این مدرسه بین المللی!! تبدیل به موجوداتی خواهیم شد که هیچ گاه نخواهند توانست با جهان بیرون ارتباط برقرار کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4396713594008911169?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4396713594008911169/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4396713594008911169&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4396713594008911169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4396713594008911169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_29.html' title='روزمره 4'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5502955949275372346</id><published>2011-09-25T22:06:00.006+03:30</published><updated>2011-09-25T23:29:29.549+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تو را من تو كردم'/><title type='text'>از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش/ زده ام فالی و فریادرسی می آید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خسته شده ام از ماسک خندان احمقی که چسبانده ام روی صورتم، وجودم، زندگی م.. راه نفسم را گرفته انگار.. حقیقت این است که من خسته و غمگینم. من تکه پاره شده ام، می دانی؟ همه ی من با من نیست و این بی تابم می کند.. یک آتش کوچک میان دلم دارم که گاهی شعله می کشد و آخ از وقتی که شعله می کشد..&lt;br /&gt;این شبها.. خواب های عجیبِ سخت می بینم.. کاش اینجا بودی.. یا کاش خانه ام همین نزدیکی بود.. مثل پسرک اتاق روبرو هر جمعه شب چمدانم را می بستم و می رفتم آن سر شهر.. آن وقت جای پسرک اتاق روبرو این همه خالی نبود، نه؟ آنوقت من آخر هفته ها این همه اینجا زیادی نبودم.. کاش اینجا بودی.. آن وقت ما هم را داشتیم و دنیا به هیچ جامان نبود.. نه پسرک اتاق روبرو و چمدان جمعه شب هایش، نه منوی درهم برهم رستوران کنار مترو، نه حتی باران.. که ببارد یا نبارد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5502955949275372346?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5502955949275372346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5502955949275372346&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5502955949275372346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5502955949275372346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_25.html' title='از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش/ زده ام فالی و فریادرسی می آید'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3946123919098762509</id><published>2011-09-24T16:52:00.009+03:30</published><updated>2011-09-24T18:29:26.285+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>بالنی که نترکیده بود..</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز در یک گروه سه نفره باید تعداد قطارهای متروی پاریس را  تخمین می زدیم. هدف استاد حلاجی کردن نحوه فکر کردن بود. برای اینکار باید چند عدد و رقم را به عنوان فرض درنظر گرفت و بعد دو تا ضرب و تقیسم و جمع و تفریق. برای یکی از عدد ها یکی از بچه ها تخمین پرتی گفت. وقتی داشتم استدلال می کردم که این عدد چرا نمی تواند منطقی باشد حرفم را قطع کرد که: تو چند سال است در پاریس زندگی می کنی؟ سوالی که شبیه به سوال نبود. چون هفته قبل راجع به پیشینه هم پرسیده بودیم و در گروهمان کسی نبود که نداند من یک ماه است در اروپا هستم و او هفت سال است در پاریس زندگی می کند. سوالش را نشنیده گرفتم و به استدلالم ادامه دادم. دوباره حرفم را با همان سوال قطع کرد. نگاهش کردم. گفت: چند سال است در پاریس زندگی می کنی؟ گفتم: این عدد منطقی نیست. گفت: شاید بهتر باشه اینطوری بپرسم: چند روز است در پاریس زندگی می کنی؟  اگر بخواهم نقل قول دقیقی کنم جواب دادم: ایتس نات دِ کیس! این عدد منطقی نیست. نفر سوم گفت که مسئله زیاد مهم نیست و یک عددی آن وسط ها را گرفت و گذشت. یک جای دیگر باز به یک تخمین احتیاج داشتیم و آقای پاریس دان! تخمین زدند و گذشتیم و کیس تمام شد و ارائه اش کردیم و عدد اول واقعن اصلن مهم نبود اما تخمین دوم را که گفت کل کلاس همراه با استاد گفتند که خیلی از واقعیت به دور است. نمی خواهم بگویم این آدم پاریس را خوب نمی شناسد یا چه، قضیه فقط این است که بعضی از آدم ها با اعداد راحت نیستند و صرفن نمی توانند حسی که نسبت به یک قضیه دارند به زبان عدد و رقم ترجمه کنند. همین. این پسر در اعداد خوب نبود. حرف من واقعن منطقی بود اگر او فقط به استدلالم گوش می داد. بعد از کلاس نفر سوم تا ایستگاه مترو همراهم قدم زد چون حدس می زد که رنجیده باشم. در یک روز تعطیل آفتابی، بعد از یک کلاس جذاب با استاد امریکایی (لهجه قابل فهم)، با خانه تمیز و لباس های شسته و یخچال پر، شاید احمقانه به نظر بیاید که آدم از همچین مسئله کوچکی برنجد. من رنجیدم اما. زیاد.. باید اعتراف کنم که بین خودم و بقیه آدم های اطراف یک دیوار بلند آجری حس می کنم. انگار پرت باشم روی یک جزیره دور.. بدی ش این است که این حس مختص بیرون کلاس نیست. مثلن سر کلاس بازاریابی که استاد مدام به شرکت های فرانسوی و تبلیغات و پروموشن هاشان اشاره می کند و من هیچی نمی فهمم! یا دو سه روز دیگر که باید راجع به روند رشد صنعت مشروبات الکلی برای کلاس بیست دقیقه صحبت کنم. یا هزار هزار نمونه دیگر.. این دیوار اینجاست و من حسش می کنم.. دیوار بلند صاف لعنتی.. دیواری که امروز فهمیدم بقیه آدم ها هم می بینند ش، حتی قبل از اینکه خودم را، و کلمه ها و لبخندهایم را ببینند.. تمام راه را داشتم به آدم ها فکر می کردم و اینکه چطور با پشتِ دیواری ها برخورد می کنند. شاید عمر بیرون از ایران زیستنم کمتر از آن باشد که عکس العمل آدم ها را گروه بندی کنم، اما می کنم: اینکه ایرانی ها و عرب ها ضعف آدم ها را به رخشان می کشند. (لابد حدس زدید که پسر پاریس دان عرب بود) و اینکه اروپایی ها نه و اینکه خاص اسپانیایی ها همه اش مراقبند که همه راحت باشند و شاید هم در واقعیت مراقب این موضوع نباشند اما الگوی رفتاری شان طوری ست که کسی اطرافشان نمی رنجد. هرچقدر هم که لوس و خر باشد. مثلن، من کلن آدمی هستم که خیلی وقت ها پشت دیوارم. حتی ایران هم که بودم، در مورد مسیریابی مثلن، واقعن پشت دیوار بودم چرا که به راحتی یک بچه شش ساله گم می شوم. گریه کردن.. پشت دیوارم هنوز هم. اینکه در جدی ترین و نبایدترین موقعیت های ممکن زندگی م اشکم در می آید و می دانم که نباید اینطور باشد و کاری هم از دستم ساخته نیست. عکس العمل آدم های اطرافم؟ بارها و بارها و بارها از نزدیک ترین آدم ها و با تقریب خوبی از همه آدم ها شنیده ام که خیلی لوسم و خیلی گیجم. اینجا هم حتی وقتی با همسایه ایرانی م می روم بیرون و راه را گم می کنم مثل همه ایرانی های دیگر مسخره می کند و می خندیم و می گذرد.. خودم هم انتظار جز این ندارم. ولی مثلن با آلوارو که  بیرون رفته بودیم وقتی حس کرد که من معمولن جهت را خوب تشخیص نمی دهم و فقط بقیه آدم ها را دنبال می کنم ازم پرسید که در پیدا کردن مسیرها مشکل داری؟ گفتم که دارم. منتظر بودم که مسخره کند و بخندیم و بگذرد.  اما خیلی آرام و جدی شروع کرد به توضیح دادن. که ببین، هرکجا که ایستاده بودی به فلان چیز نگاه کن و اگر پیداش نکردی بهمان و .. تمام شد. من دیگر هیچ وقت در آن فروشگاه گم نشدم. و اینکه من از گم شدن رنج می برم واقعن برای آلوارو خنده دار نبود. یا وقتی با دوستان ایرانی یا عرب مطرح می کنم که برایم سخت است غذا بپزم و لباس بشورم و درس بخوانم و این همه تفریح هم کنم، فقط می شنوم که لوسی. می دانید، لوسی صورت مسئله من است. چیزی ست که دارم ازش رنج می کشم و مردم همین را برایم تکرار می کنند و من هم همیشه فکر کرده بودم که مشکل من است که گم می شوم مثلن و هر آدمی یک نقطه ضعفی دارد و من هم گم می شوم! یا به کارهایم نمی رسم. اما همکلاسی فرانسوی م ده دقیقه با دقت و حوصله  گفت که چطور می تواند به همه کارهایش برسد و حتی پیشنهاد کرد که اگر بهم کمک می کند می تواند یک هفته از صبح تا شب بنویسد که در چه ساعت هایی چه کار کرده و برایم بیاورد!&lt;br /&gt;همه اینها را دارم می نویسم که از خودمان بپرسیم با آدم های پشت دیوار چطور برخورد می کنیم. حتی اگر دیوارش به کوتاهی گم شدن باشد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3946123919098762509?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3946123919098762509/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3946123919098762509&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3946123919098762509'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3946123919098762509'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html' title='بالنی که نترکیده بود..'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-9212801835676616684</id><published>2011-09-22T02:49:00.002+03:30</published><updated>2011-09-22T02:55:17.491+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من همانم که رفته ام از یاد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-9212801835676616684?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/9212801835676616684/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=9212801835676616684&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/9212801835676616684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/9212801835676616684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-340287668113413444</id><published>2011-09-21T00:23:00.004+04:30</published><updated>2011-09-21T01:19:46.672+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می دانید؟ آدم همه اش دارد می دود. نه اینکه دویدنش همیشه بد باشد ها. مثلن آدم می دود که برود سفر. آدم می دود که برسد به مهمانی، به باشگاه، به خرید، به اسکایپ، به کلاس های بسیار زیاد. آدم نمی رسد خودش را در آینه نگاه کند حتی. نه اینکه آدم جلوی آینه نباشدها، بالاخره آدم مسواک می زند، آرایش می کند، ابرو برمی دارد و.. اما مستقیم می روی سراغ تارهای ابرو مثلن. فضایش فضای تک منظوره خری ست. آدم حتی وقت ندارد (گلاب به رویتان) بالا بیاورد. من اصولن آدمِ بالابیاری نبودم قبلتر. اینجا اما آدم ها زیاد بالا می آورند. من هم. هنوز اما مهارت پیدا نکرده ام. یعنی نمی دانم از وقتی دل و روده آدم می آید بالا، تا وقتی که از حلق بزند بیرون چقدر طول می کشد. بعد نمی توانم هم ریسک کنم. کل این مدت را باید بروم توی حمام مثل میخ بایستم. بعد آدم فراق بال هم ندارد که برود نیم ساعت آنجا سماق بمکد. آدم از سرویس جا می ماند و اگر هم جا بماند باید تا ایستگاه مترو بیست دقیقه پیاده برود و اوه! آدم نمی رسد. این است که آدم لباس هایش را بر می دارد می برد توی حمام و همان طور که دل و روده اش می آید بالا و پشیمان می شود و برمیگردد پایین، چهار تکه لباس می شورد. امروز البته کار من به لباس شستن نرسید. فقط روشویی و آینه و وان حمام را تمیز کردم. نمی دانم دل و روده زودتر آمد بالا یا من دیرتر رفتم توی حمام یا چه. لباس هایی هم که شب قبل حین عملیات (پیش از عملیات؟) شسته بودم حالا خشک شده اند و می توانم فردا سرافرازانه، جوراب شلوار سرخابی م را بپوشم باز.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-340287668113413444?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/340287668113413444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=340287668113413444&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/340287668113413444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/340287668113413444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_21.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7920410812939310706</id><published>2011-09-11T01:24:00.003+04:30</published><updated>2011-09-11T01:46:01.947+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 3</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ماشین لباس شویی لباس هایم را شسته، اما ماشین خشک کن مشغول است.  ماشین لباس شویی را هم باید خالی می کردم چون یک نفر مثل میخ آنجا ایستاده بود. بعد اصلن یک وضعی.. همه لباس هایم در آن سبد زشت طوسی گوشه اتاق سرد و تاریک طبقه چهارم افتاده.. من هیچ ایده ای ندارم که کی خشک کن آزاد می شود. هی سرگردان راه پله و آسانسورم از طبقه اول (که می زیم) به طبقه چهارم.. قیافه ام در آینه آسانسور داد می زند چه کنم؟ چه کنم؟ لباس هام ول.. زندگی م ول.. خودم؟ اووه خودم که اساسن ول..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7920410812939310706?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7920410812939310706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7920410812939310706&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7920410812939310706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7920410812939310706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/3.html' title='روزمره 3'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2276379404442046766</id><published>2011-09-09T01:32:00.003+04:30</published><updated>2011-09-09T01:55:18.855+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خسته ی خوابآلوی تنهایی ام. بیرون باد می آید. اینجا سکوت زیادی حکم فرماست. آدم مگر چقدر تاب می آورد؟ آدم مجبور می شود هرشبِ خسته ی خوابآلوی تنهایی برود باشگاه تا جان دارد ورزش کند. نه اینکه آدم، آدمِ ورزشکاری باشد ها. نیست هم. اما لااقل سالن بزرگیست با پنجره های قدی رو به شب. هم ماه پیداست، هم چراغ هزارهزار خانه و ماشین و خیابان که می درخشد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;بدی اش این است که اول و آخر باید برگردی توی همین اتاق و چشم بدوزی به همین دیوارهای سفید و بغضت همانجا بماند.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2276379404442046766?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2276379404442046766/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2276379404442046766&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2276379404442046766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2276379404442046766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_09.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1777225543163289642</id><published>2011-09-05T02:52:00.001+04:30</published><updated>2011-09-05T02:54:00.633+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم های اطراف'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با دوست افغانم که فارسی حرف می زنیم.. پسرک ایتالیایی می ایستد و چشم هاش را می بندد و گوش می دهد.. دو ساعت اگر حرف بزنیم دو ساعت با چشم بسته گوش می دهد.. بی که یک کلمه بفهمد. این عادتش را خیلی دوست دارم. خیلی.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1777225543163289642?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1777225543163289642/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1777225543163289642&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1777225543163289642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1777225543163289642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_05.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4994568508969219030</id><published>2011-09-04T23:07:00.006+04:30</published><updated>2011-09-05T03:55:34.663+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دوست تر دارم'/><title type='text'>ماه هنوز هم نشانه خوبی ست..</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از پنجره اتاقم.. ماه پیداست.. خوبی پنجره ام به این است که پرده ندارد.. ایران که بودم پنجره اتاقم پرده داشت.. ما مردم عادت داریم روی همه چیز پرده می اندازیم.. روی ماه.. روی خورشید.. روی آسمان.. روی خودمان.. روی احساسمان.. پرده می اندازیم، از ترس عمله های افغانی ساختمان نیمه ساخته روبرو.. از ترس دیده شدن.. از ترس قضاوت شدن.. ما همیشه در پس پرده بوده ایم.. ما همیشه ترسیده ایم.. همیشه درپس پرده ها ترسیده ایم.. حتی وسط معرکه هم نه..&lt;br /&gt;من یک روز، تمام ترسم را قورت دادم و چمدانم را برداشتم و آمدم جایی که پنجره هایش پرده ندارد.. من یک روزی، خواستم که تنها باشم. فکر کردم تنها بودن تنها چیزی ست که همه ترس ها را می کشد.. روزی که می آمدم، بابا بهم گفت حواست باشد که خودت هستی و خودت. منتظر هیچ کس نباش.. همان شب، جمله آخرش مثل گوشواره از گوشم آویزان شد.. منتظر هیچ کس نباش. نیستم بابا جون. نیستم. امروز درِ کمدم را که خراب بود با چاقوی آشپزخانه درست کردم. خودم. بی که منتظر آقای تاسیساتی باشم.. روز قبل ترش، برای خودم خورش بادمجان پختم بی که منتظر پاستای آلوارو بمانم.. دیگر حتی منتظر شما هم نمی مانم که کلمه های حریصانه ام پربکشد تا آن سوی دنیا و در گوشتان نجوا شود.. حالا همان شد که باید؟.. پس دیگر از من نخواه که منتظر معجزه باشم .. معجزه اگر بخواهد، خودش می آید.. مثل پاستای آلوارو.. که بالاخره آمد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4994568508969219030?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4994568508969219030/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4994568508969219030&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4994568508969219030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4994568508969219030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_04.html' title='ماه هنوز هم نشانه خوبی ست..'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6575360830413437107</id><published>2011-09-03T03:26:00.004+04:30</published><updated>2011-09-03T22:16:55.964+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک همکلاسی افغانی دارم. گاهی با هم فارسی حرف می زنیم. خیلی خوب است اینجا فارسی حرف زدن، می دانید؟ فارسی حرف نزدن از آدم انرژی می گیرد. لااقل من این طورم. بعد از ظهرها که خسته ترم انگلیسی هم سختم است تا برسد به فرانسه.. کافی ست کمی عصبانی یا هیجان زده شوم. بر می گردم با یک جمع فارسی ندان تندتند فارسی حرف (غر؟) می زنم بی که توجه کنم. بعد از چند ثانیه از قیافه مخاطبین متوجه می شوم که دارند نمی فهمند. بعد توجه م جلب می شود به صدای خودم که اوا! اینکه فارسی ست که. بعله. برای یک همچین آدمی (که منم) با یک همچین زبان نادری (که فارسی ست)، یک همکلاسی افغان لنگه کفش کهنه ای ست در بیابان. خصوصن که در پاریس متولد شده و فارسی افغانی را هم به زور حرف می زند. لهجه من برایش یک چیز عجیب غریبی ست. این است که من دارم سعی می کنم فارسی م را با لهجه افغانی صحبت کنم. زیاد سخت نیست. کافی ست تمام الف ها را الف بخوانید. مثلن: نان. خانه. نه نون. خونه. ه آخر چسبان! را باید اَ خواند. همان خانه را تمرین کنید. هه. دیدید چه افغانی شد؟ خیلی ناز است آدم بتواند افغانی حرف بزند. خیلی نازتر است که یک نفر با آدم افغانی حرف بزند. به زندان مثلن می گوید دربند. اولش که پرسید آدم ها در تهران می روند در بند؟ من فکر کردم دربند خودمان را می گوید. گفتم آرهَ. من خودم خیلی رفته ام دربند.. طول کشید تا  بفهمم که دربند یعنی در-بند.&lt;br /&gt;مدیر گروهمان زن مهربانی ست که هیچ چیز از ایران نمی داند. منشی مان هم چیزی از ایران نمی داند. از من خواسته اند یک پرزنتیشن در مورد ایران درست کنم. من نمی دانم چه باید بگویم واقعن. پیش فرض آدم اصولن این است که همه همه چیز را می دانند. اینجا ولی هیچ کس هیچ چیز از ایران نمی داند. بعد من احساس کارناوال بودن شدیدی می کنم. می دانید؟ همه با چشم هایی تشنه ی دیدن و گوش هایی تشنه شنیدن می آیند سراغم. وقتی می گویم اهل ایرانم مردم صداهای عجیب غریب از خودشان در می آورند که همشان یعنی پوووووف. دیشب توی مهمانی.. برای اولین بار.. احساس تنهایی کردم. نگاه ها، سوال ها، هم دردی ها.. همه اش بار داشت.. سنگین بود.. دلم می خواست به یکی تکیه می کردم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6575360830413437107?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6575360830413437107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6575360830413437107&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6575360830413437107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6575360830413437107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_03.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4546671438939251971</id><published>2011-09-02T01:43:00.005+04:30</published><updated>2011-09-02T02:02:19.332+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید&lt;br /&gt;وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید&lt;br /&gt;وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید&lt;br /&gt;وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید&lt;br /&gt;من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی&lt;br /&gt;چیزی نمی دانم ازین دیوانگی و عاقلی&lt;br /&gt;یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود&lt;br /&gt;آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nice-poem.persianblog.ir/"&gt;افشین یداللهی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد: خوب می شم من ایشالا! همیشه اینقدر پر حرف نمی مونم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4546671438939251971?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4546671438939251971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4546671438939251971&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4546671438939251971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4546671438939251971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_4261.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4068907913832587302</id><published>2011-09-02T01:41:00.001+04:30</published><updated>2011-09-02T01:41:58.426+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوتاه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آدم ها را نیازهای مشترک به هم وصل می کند. همین و فقط همین و همین.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4068907913832587302?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4068907913832587302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4068907913832587302&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4068907913832587302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4068907913832587302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_7627.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6162107561620420138</id><published>2011-09-02T00:35:00.007+04:30</published><updated>2011-09-05T03:06:28.736+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تو را من تو كردم'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دوست تر دارم'/><title type='text'>ما گم شدیم و این حقیقت است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دانشمندان نشان داده اند که تنها 7 درصد ارتباط کلمه است. هفت درصد.. می دانید؟ هفت درصد یعنی هیچ. یعنی هیچِ هیچِ هیچ.. غم انگیز است. می دانم.. حالا هی آدم زور بزند آن همه احساس را بچپاند در کلمه.. دانشمندان نشان داده اند که نمی شود. نمی شود. نمی شود و نمی شود.. امروز وقتی استادمان جلوی &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کلمه &lt;/span&gt;نوشت هفت و لبخند زد، اشک توی چشم هام حلقه شد.. وقتی جلوی صدا نوشت 38، اشک روی گونه هام غلتید.. یعنی کلمه و صدا نیمی از بودن هم نیست..  زن خسته درونم فریاد می زد که می دانم.. می دانم.. کلمه لال است، صدا درمانده.. این حرف من نیست. حرف ما نیست.. حرف هزار هزار پایان تلخ فاصله نیست.. دانشمندان نشان داده اند.. می دانید؟ بعضی چیزها را ما نمی توانیم، جرئتش را نداریم نشان دهیم. ما می بینیم وآب می شویم فقط.. می بینیم و لالیم. دانشمندان نشان دادند که ما.. این همه سال.. نبوده ایم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6162107561620420138?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6162107561620420138/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6162107561620420138&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6162107561620420138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6162107561620420138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post_02.html' title='ما گم شدیم و این حقیقت است'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2669442351960925933</id><published>2011-09-01T19:56:00.009+04:30</published><updated>2011-09-02T01:16:18.204+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>where are you from's feedbacks...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;- نمی ترسی سنگسار بشی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اوه! ایرانی هستی و هنوز ازدواج نکردی؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- می تونین توی ایران شلوار جین بپوشین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- زبانتون عربی هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اونجا مردها بهتون احترام می ذارن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خیلی بده که مجورید چشمهاتون رو توی خیابون بپوشونید..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- و می تونی دیگه مسلمون نباشی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- اوه! چه عالی.. سال نو که میشه تخم مرغ رنگ می کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من می دونم که شما عرب نیستین :)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- می تونید لباس صورتی بپوشین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مردم شجاعی دارین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- واسه چی انقلاب نمی کنین؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کشور پولداری هستین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;* این لیست به روز خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2669442351960925933?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2669442351960925933/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2669442351960925933&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2669442351960925933'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2669442351960925933'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/where-are-you-froms-feedbacks.html' title='where are you from&apos;s feedbacks...'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2882532970091433419</id><published>2011-09-01T09:53:00.000+04:30</published><updated>2011-09-01T09:54:34.481+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شبها که می خوابم سرد است.. دلم یک بغل گرم بزرگ می خواهد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2882532970091433419?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2882532970091433419/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2882532970091433419&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2882532970091433419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2882532970091433419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7455452695279749496</id><published>2011-08-30T20:00:00.004+04:30</published><updated>2011-08-30T20:22:52.683+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>روزمره 2</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب برای اولین بار آشپزی کردم. برای خودم کوکو سیب زمینی پختم. پختم؟ سوختم. یک مدل احمقانه ای که تمام مدت بالا سر قابلمه بودم و درعین حال غذای خوبم سوخت. شاید این اتفاق غم انگیزترین تجربه ام باشد اینجا.. نمی دانید چقدر تشنه ی غذام. خودم می دانم که برای غذا گشنه بکار می رود اما به نظرم گشنه گویا نیست. تشنه ی غذا هستم واقعن. این گازهای الکتریکی خیلی احمقند. خیلی بی سروصدا و ناغافل غذا را جزغاله می کنند! خیلی خسته ام. می دانید؟ کشش ندارم غذایم بسوزد. سوخت ولی. برای امشب از سوپر سالاد آماده خریدم. امیدوارم خوشمزه باشد. راستش را بخواهید تا به حال هیچ غذای خوشمزه ای اینجا نخریده ام. همه مزه ها عجیبند. دلم خورش بادمجان می خواهد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7455452695279749496?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7455452695279749496/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7455452695279749496&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7455452695279749496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7455452695279749496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html' title='روزمره 2'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4652122077476573529</id><published>2011-08-26T06:29:00.006+04:30</published><updated>2011-09-06T01:11:42.090+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دوست تر دارم'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: justify" dir="rtl"&gt;نیمه شب است.. باران می بارد.. من هنوز بیمارم.. نمی دانم چرا صبح نمی شود.. اتاق دور سرم می چرخد.. اتاق کوچک لعنتی.. خسته شدم، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بود و عق می زدم، برای یک لحظه.. انگار همه چیز شکست.. هق هق گریه ام ول شد بین زمین و هوا.. برای اولین بار.. کف حمام آخر هیچی نیست که آدم را نگه دارد.. توی اتاق پنجره هست.. باران هست.. هزارتا نشانه هست از آدم هایی که دوستشان دارم.. آدمی به همین نشانه ها زنده است، می دانید؟.. کف حمام که نشسته بودم، فکر کردم پس چرا خوب نمی شوم؟..&lt;br /&gt;شاید باید یک نفر، از ته دل برایم دعا کند..&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4652122077476573529?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4652122077476573529/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4652122077476573529&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4652122077476573529'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4652122077476573529'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5257642363669994678</id><published>2011-08-25T00:30:00.005+04:30</published><updated>2011-08-30T20:22:36.401+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>روزمره 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این خارجی ها فین فینو ندیده اند. فکر می کنند فین فین خیلی مهم است و اووه! حتی آدم ممکن است بمیرد و اینها.. بس که نسبت به فین فین آدم اظهار تاسف می کنند، فکر می کنی نوعی پیامِ دور-شو درش نهفته است. امروز صبح مثلن. تک و تنها رفتم نشستم ته کلاس به آن بزرگی.. ده تا نیمکت بین مان فاصله بود. باز به حال خود نمی گذاشتندم که. دم به دقیقه استاد درس و زندگی ش را ول می کرد هلک هلک راه می افتاد ته کلاس چک کند که من تب دارم یا نه. هی می گویم تب ندارم به خدا. هی می گویند اوه نه قیافه ات دارد داد می زند که تب داری. در زمان استراحت همه گروهی بسیج شده، دکتر دانشگاه را برایم پیدا کردند که از مردن م جلوگیری کنند. کارت بیمه که ندارم هنوز و دکتر گران است کلن و هی هرچه خواستم از زیرش فرار کنم نشد. یک مدل سیریش واری رزرو کردند و من هم دیدم که هوا پس است، به استاد گفتم که بروم خانه استراحت کنم و برای دکتر برگردم دانشگاه. واضح است که برنگشتم. فین فین برای من چیز جدیدی نیست. چیز شدیدِ خیلی شدیدِ زندگی مختل کنی هست، اما جدید نیست. می دانم هم که حالا حالاها ول نمی کند و کاری هم از دست هیچ کس ساخته نیست. هیچ کس؟ جز آقای همسایه. می دانید؟ اینکه می بینید من حالا هنوز سرخوشانه نفس می کشم به خاطر همین آقای همسایه است. بس که از لحظه ورودم که نه، از پیش از ورودم حتی مرا جمع و جور کرده و جمع و جور می کند و جمع و جور خواهد کرد. از چمدون و خریدهای جور وا جور و بانک گرفته تا امروزی که برایم مرغ پخته آورده که بخورم و قوی باشم و هی مدام تکرار می کند که یعنی تو حالا داری ساخته می شوی و اینها. بگذریم.&lt;br /&gt;این روزها یک مدل سوپر-فشرده ای کلاس فرانسه داریم. بعد استادمان یک پیرمرد جلف است که مدام آواز می خواند و ما را هم مجبور می کند که آواز بخوانیم. حتی وسط درس بازی از خودش می سازد و دیروز کلی سر کلاس دویدیم! یعنی یک مدل مسخره ای که دلش خوش است دارد درس می دهد. کلاس؟ در واقع دوتا کلاس هستیم. تمام دخترهای عاقل ناز خانم را با یک استاد خانم بسیار فرانسوی و گرامر درس بده! گذاشته اند در یک کلاس، مرا با یک مشت پسر اراذل زبان نفهمِ شر، با یک چنین استاد جفنگی در یک کلاس دیگر. البته مبنای کلاس بندی امتحانی بوده که برگزار کردند اما نتیجه اش همین است که گفتم. استادمان مرا صدا می زند اوستاد اَنّا. انّا اسمم است مثلن و اوستاد را بلد است به فارسی. هربار هم که می گوید گاورمنت بر می گردد به من می گوید حوکووومت. ادای کبریت کشیدن در می آورد و تکرار می کند کیبریت و خیلی چیزهای دیگر. تازه فارسی زبانی ست که بلد نیست. با چینی ها که چینی حرف می زند و با پسرک اسپانیایی اسپانیولی و با روس ها روسی و عربی هم به طرز مسلطی بلد است. یعنی جواب سوال های مرا اگر با توضیحات فرانسه اش نفهمم سعی می کند فارسی بگوید، بعد عربی آخرترینش انگلیسی ست. در این صحنه فین فین امان مرا بریده و شما را به خدای بزرگ می سپارم.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5257642363669994678?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5257642363669994678/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5257642363669994678&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5257642363669994678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5257642363669994678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_25.html' title='روزمره 1'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2505666450875108097</id><published>2011-08-24T22:12:00.001+04:30</published><updated>2011-08-24T22:15:02.647+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تو را من تو كردم'/><title type='text'>خ س ت ه م</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بازی خوبی بود قایم باشک، قبول.. بیا دیگر تمامش کنیم.. هوم؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2505666450875108097?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2505666450875108097/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2505666450875108097&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2505666450875108097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2505666450875108097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_24.html' title='خ س ت ه م'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6818397444995467156</id><published>2011-08-23T21:34:00.003+04:30</published><updated>2011-08-23T21:46:44.630+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>همین حالا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اینجایی که من هستم مردم هر صبح به هم صبح به خیر می گویند و لبخند می زنند. اینجایی که من هستم آسمانش ابری ست، زمینش سبز و زیبا.. من اینجا یک پنجره سپید دارم که رو به روشنایی باز می شود.. من اینجا گاهی دلتنگم.. آدم ها دورند.. من تنهام.. می دانید که؟ آسان نیست.. گاهی دلم فقط یک آغوش بی دغدغه می خواهد..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6818397444995467156?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6818397444995467156/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6818397444995467156&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6818397444995467156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6818397444995467156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_6531.html' title='همین حالا'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4326294982594589951</id><published>2011-08-23T21:20:00.003+04:30</published><updated>2011-08-23T21:33:01.892+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوتاه'/><title type='text'></title><content type='html'>بعضی رابطه های سخت را آدم ها نگه می دارند، فقط و فقط چون رها کردنشان سخت تر است.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4326294982594589951?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4326294982594589951/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4326294982594589951&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4326294982594589951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4326294982594589951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_23.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2107102588958567023</id><published>2011-08-19T07:44:00.002+04:30</published><updated>2011-08-23T22:52:30.758+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوتاه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دانید؟ قانون قانون است. و هیچ قانونی نمی تواند کاملن عادلانه باشد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2107102588958567023?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2107102588958567023/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2107102588958567023&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2107102588958567023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2107102588958567023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6912845925668818757</id><published>2011-08-18T11:34:00.002+04:30</published><updated>2011-08-23T22:52:50.831+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این شبها یا خواب چمدان می بینم یا بوسه.. بوسه های روشن بی وقفه ی شور...‏&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6912845925668818757?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6912845925668818757/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6912845925668818757&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6912845925668818757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6912845925668818757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2482213598188963800</id><published>2011-08-14T18:44:00.003+04:30</published><updated>2011-08-24T01:10:07.121+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم های اطراف'/><title type='text'>م ا م ا ن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داشتم سوپ می پختم. چون منتظر ایمیل بودم هی هم آن وسط می پریدم پشت لپ تاپ م. مامان: الان بچه ام داره توی فیس بوکش می نویسه دارم سوپ می پزم! همه دنیا خبر میشن.. می دانید؟ اصولن از بس بیکارواره در اینترنت چرخیده ام در زندگی که هیچ کس باور نمی کند ممکن است واقعن کار مهمی داشته باشم. قبلتر ها تنها عکس العمل مامان به فیس بوک م این بوده که گفته باشد این عکس را برداد! خودم با فیس بوک آشنایش کردم و عکس های دوست و آشنایان را نشان ش دادم. تا مدتی هر عکسی که می انداختم تاکید می کرد که این را نمی گذاری توی فیس بوک ها!! یا نری بنویسی توی فیس بوک ها.. حالا اما ظاهرن با این قضیه کنار آمده که من آب بخورم دنیا بفهمند. البته آب خوردن بنده را دنیا از فیس بوکم نمی فهمند بلکه از وبلاگم می فهمند. کنار آمدن مامان با آدمی که من هستم خیلی خوب است. می دانید؟ من هم با این موضوع کنار آمده ام که گیرِ مادرانه بخشی از زندگی ست و باید قبولش کرد. غر می زد که این عکس را نگذار توی فیس بوک و من هم غر می زدم که مگه چشه و می گذشت. اینها که گفتم همه اش مقدمه بود برای تصمیم این روزهایم. راستش دلم می خواهد آدرس وبلاگم را به مامان بدهم. به نظرم حق طبیعی هر مادری ست که وبلاگ دخترش را بخواند. یعنی من اگر دختر بیست و شش ساله ای داشتم دلم می خواست وبلاگش را بخوانم. خصوصن اگر جای دیگری زندگی می کرد.. این جوری مامان پرت می شود وسط روزمره ی زندگی م. نمی دانم این پرت شدن کمک ش می کند آیا که کمتر نگران و دلتنگ باشد؟ یا دانستن بیشتر نگرانش می کند؟ یا چه؟&lt;br /&gt;بابا سالها نوشته هایم  را -بی که بدانم- می خواند و این خواندن فقط و فقط به درک بهترش از من منجر شد. البته از وقتی فیلتر شده ام دیگر نمی تواند بخواند و اعتراضی هم نمی کند. کلن مدل باباها با مامان ها فرق دارد. باباها دیر نگران و بی تاب می شوند.&lt;br /&gt;هربار که از طرف دوستان وبلاگی م بسته پستی یا تماس تلفنی یا هرچه داشته ام مامان اشاره کرده که لابد نمی شود ما وبلاگت را بخوانیم.. مامان آدم حفظ حریم است در زندگی. من اما آدم نرم نرمک رد شدن از حریم هام. با همین مامان مثلن، از همان روزی که دونفری رفتیم کافه ای که پاتقم بود خیلی حریم ها را رد کردم. یا بعدترش که با هم فرانسه می خواندیم..در مورد وبلاگ نمی دانم اما.. می ترسم زیادمان باشد.. نیست؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2482213598188963800?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2482213598188963800/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2482213598188963800&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2482213598188963800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2482213598188963800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_14.html' title='م ا م ا ن'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-6433036082541517984</id><published>2011-08-13T20:12:00.002+04:30</published><updated>2011-08-23T22:53:35.390+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوتاه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;می دانی؟ آدم ها دستت را می گیرند، که بدستت بیاورند.. و این خیلی غم انگیز است.. خیلی&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-6433036082541517984?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/6433036082541517984/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=6433036082541517984&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6433036082541517984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/6433036082541517984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_13.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5625937883367727315</id><published>2011-08-08T00:22:00.002+04:30</published><updated>2011-08-23T22:54:01.873+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'>من تا ابد زیر همان لکه نور می نشینم و به تمام سیاهی های اطراف می خندم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حقیقت این است که من تا به حال خودم را زیر آن پارچه ای که رویش قند می سابند تصور نکرده ام. و هیچ نمی دانستم که مردم این همه خودشان را زیر آن پارچه هه تصور می کنند. و هیچ تر نمی دانستم که چقدر این تصورات مهم است در سرنوشت آدم ها. همه این ها را چند شب پیش که دور هم نشسته بودیم و گپ می زدیم فهمیدم. همان موقع که الف از عشق سال های جوانی م پرسید که کجاست و چه می کند و اینها، بعد من که داشتم خیلی در لایه های عمیق فلسفی از روابط بشریت و میزان خود آگاهی آدم ها در عشق برایش توضیح می دادم، یک مدلی که انگار اصلن گوش به حرف آدم نمی دهد پابرهنه پرید که: دارم الان تو را تصور می کنم درحالیکه بالای سرت قند میسابند. بعد من؟ یک مدلی که خدایا این پسره تب دارد، پرسیدم حالت خوب نیست؟ به عبارتی نطقم کور شد. نطق باقی آدم های آنجا کور نشد اما که هیچ، یک مدل آخی، نازی!! همه زل زدند به من. بعد من به حالت هاج و واجی که چرا ور می زنید شماها خب؟ واا!!! یعنی چی الان؟ بعد آنها یک مدل واتری که خودت را لوس نکن. هر آدم بیست و شش- هفت ساله ای حتمن خودش را زیر آن پارچه قندسابی تصور کرده است در زندگی. من تصور نکرده بودم خب! بعد الف گیرداده بود دیگر. می دانید، الف که گیر بدهد کار آدم ساخته است. گفت تو پارسال همین موقع ها خوشحال و خندان به من خبر دادی که می خواهم ازدواج کنم. ازدواج در تعریف تکنیکی کلمه کجا اتفاق می افتد؟ زیر همان پارچه کذایی که رویش قند می سابند.حالا تویی که داشتی ازدواج می کردی، چطور خودت را در موقعیت ازدواج تصور نکرده ای هان؟ هان؟ هان؟ باز می خواستم بروم در لایه های نه خیلی عمیق ازدواج که بابا جان! من خودم را به عنوان یک همسر تصور می کردم همه اش. هی خودم را تصور می کردم که یک پله باید از نردبان زندگی م بیایم پایین تر. به آن بخش آزادی های فردی م فکر می کردم مدام که با ازدواج از دست می رفت. به رفت و آمد ها و دوست و آشناهای اجباری که یکهو پرت می شدند وسط زندگی م. بعد همه اینها را می گذاشتم کنار آن حجم زیاد آرامشی که از بودن با آن آدم داشتم. بعد هی بالانس می کردم که این آرامش به آن همه دردسر می ارزد؟ می ارزید. البته ارزیدنش آنقدرها هم واضح نبود. یعنی من خیلی خودم را تصور می کردم که باید در جواب هر سوالی بگویم نمی دانم! بگذارید مشورت کنم. باید ببینم برنامه فلانی در زندگی چیست. هی خودم را تصور می کردم که دیگر نمی توانم یک شب چمدانم را ببندم و بروم از فردایش در چین زندگی کنم. یا آنگولا. یا افغانستان. یا هرجایی. مثلا شمال ایران. خودم را تصور می کردم که مجبور خواهم شد در زندگی بچه داشته باشم. این بدترین بخش ناگزیر ماجرا بود. خودم را اما زیر آن سفره قندسابی تصور نکرده بودم. راستش را بخواهید من حتی نمی توانم خودم را در آن حجم سفید متصور شوم. الف اعتقاد دارد که من هیچ گاه ازدواج نخواهم کرد. به نظر الف نیمی از انگیزه آدم ها برای ازدواج همان حجم سفید و سفره کذاست. من با نظر الف موافق نیستم. اما آن شب، آنجا، همه آدم ها یک مدل وا!! خب معلوم است که آدم به مراسم عروسی ش فکر می کندی نظرات الف را تایید کردند... باز من شدم همان جوجه اردک زشتی که به هیچ کجای این پازل هزارتکه دنیا نمی چسبد‏.‏&lt;br /&gt; .&lt;br /&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5625937883367727315?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5625937883367727315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5625937883367727315&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5625937883367727315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5625937883367727315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post_08.html' title='من تا ابد زیر همان لکه نور می نشینم و به تمام سیاهی های اطراف می خندم'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-720990245984074531</id><published>2011-08-02T13:43:00.002+04:30</published><updated>2011-08-23T22:55:05.367+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'>همزادپنداری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://monsefaneh.blogspot.com/2011/08/normal-0-false-false-false-en-us-x-none.html"&gt;سربجنبان که بلی، جزکه بسر هیچ مگو..&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;جمله آخر:&lt;span style="font-size:small;"&gt;&lt;span style="line-height: 150%;" lang="FA"&gt;عشق خاک‌تو‌سری‌م به او من را وبلاگ‌نویس کرد&lt;br /&gt; کلن کسی هم بوده که طور دیگه ای وبلاگ نویس بشه؟&lt;br /&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-720990245984074531?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/720990245984074531/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=720990245984074531&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/720990245984074531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/720990245984074531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='همزادپنداری'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-2607829221878540481</id><published>2011-07-31T20:48:00.001+04:30</published><updated>2011-08-24T01:09:43.216+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا خوبم. کلن؟ کلن نمی دانم. مطمئنن شب به این خوبی نخواهم بود. بعله. مدلش را تازه کشف کردم. شبها دردش شدیدتر است. شبها می خواهد آدم را خفه کند. اولین شب خیلی ترسناک بود. حتی می خواستم طی یک عملیات نمایشی بلیطم را جرواجر کنم.. راستش را بخواهید دستم به بلیط نمی رسید. چرا که بلیط در یک طبقه دیگر، زیرگوش مامان و بابا بود. هی با خودم گفته بودم که تا صبح طاقت بیار، تا صبح.. صبح ش اما حالم خوب بود. آنجا بود که فهمیدم ترسش تکه تکه است. تکه تکه کلن خوب است.اصولن تمام دردها تکه تکه اند و برای همین است که آدم ها زنده می مانند.. اولین ها اما همیشه خیلی ترسناک ند. مثلن؟ اولین عشق و طوری که آدم درش غرق می شود. که هی عاشق تر می شود و هی وحشت برش می دارد که من کجا دارم پرت می شوم؟ یا اولین باری که آدم ترک می شود و شب و روز به هم وصل می شود و راه نفس آدم بند می آید و انگارِ انگار که دنیا به آخر رسیده. بدی اولین ها همین است. که آدم فکر می کند همیشگی اند. که یعنی همین است و همین خواهد ماند. تهشان معلوم نیست که هیچ، آدم اصلن حدس هم نمی تواند بزند که ته دارند.. که هنوز بلد نیستی که درد تمام می شود. تمام؟ کمرنگ می شود. خیلی کمرنگ.. طوری که می توانی بنشینی یک گوشه و بهش بخندی... ‏&lt;br /&gt; .&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-2607829221878540481?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/2607829221878540481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=2607829221878540481&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2607829221878540481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/2607829221878540481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3639454331112177635</id><published>2011-07-28T23:31:00.001+04:30</published><updated>2011-07-28T23:31:20.641+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;از عشق هرگز نباید نوشت.. هرگز.. از عشقت اگر نوشتی، حراجش کردی.. حراج&lt;br&gt;.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3639454331112177635?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3639454331112177635/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3639454331112177635&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3639454331112177635'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3639454331112177635'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_28.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7444626896792956327</id><published>2011-07-26T22:22:00.005+04:30</published><updated>2011-08-24T01:09:14.907+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آدم های اطراف'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کجای این دنیا باشم؟'/><title type='text'>آن روزهایی که مامان بزرگترین معجزه دنیا بود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بچه که بودم، یک کیف چمدانی چارخانه داشتم. بستن و باز کردن قفل این کیف، از بزرگترین چالش های زندگی م بود که درنهایت همیشه از پسش بر می آمدم. سه سالم بود. صبح به صبح مامان کیف چمدانی چارخانه کوچکم را برایم پر می کرد. محتویات کیفم عبارت بود از یک جوراب شلواری، یک شورت (برای اینکه اگر جیش کردم خانم مربی لباس هام را عوض کند.) یک سیب. یک نارنگی. و یکی از آن کلوچه های فومن دوقلو..همیشه با خودم فکر می کردم کاش مامان هردوتا کلوچه را برایم می گذاشت... همه را مرتب توی کیف کوچکم می چید، خم می شد و میگذاشتش جلوی من تا قفلش را ببندم... بعد می نشست روی زمین و دامنش پخش می شد کف اتاق، لباس هایم را مرتب می کرد و کفش های کوچکم را جلوی پایم نگه می داشت، من دست هام را میگذاشتم روی سرش تا بتوانم پایم را از روی زمین بلند کنم.. مامان چسب کفش ها را برایم می بست. بعد می ایستاد کنار پنجره..مینی بوس قرمز رنگ که از سر کوچه می پیچید می بوسیدم و دم در ساختمان می ایستاد و نگاهم می کرد تا از پله ها پایین بروم. همیشه توی پاگرد اول برمیگشتم و برایش دست تکان می دادم. مامان بهم لبخند می زد. رویا جون در ماشین را برایم باز می کرد و مرا از زیر بغل بلند می کرد می گذاشت بالای پله آهنی بزرگ مینی بوس.. لابد مامان همان جا، کنار پنجره می ایستاد و نگاهم می کرد.. شاید تا وقتی که مینی بوس از آن سر کوچه محو می شد... مامان تا ظهر در خانه تنها می ماند. دلش برایم تنگ می شد. روزهای اول حتی گریه می کرد.. اما میفرستادم مهد.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا.. یک چمدان چارخانه بزرگِ راست راستی وسط اتاقم دهان باز کرده.. کاش مامان هنوز همانقدر بزرگ بود.. کاش زندگی م همانقدر ساده.. کاش می توانستم همانطور با لبخند برایش دست تکان دهم.. کاش رویا جون هر عصر مرا با چمدانم پشت در خانه پیاده می کرد.. کاش می دانستم کجا می روم.. کاش می دانستم..&lt;br /&gt;این روزها انگار دیگر نه می توانم بنویسم.. نه می توانم بخوانم.. نه می توانم بگردم.. این روزها.. این روزهایی که زیاد هم نیست.. شاید دیگر اینجا نیایم&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7444626896792956327?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7444626896792956327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7444626896792956327&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7444626896792956327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7444626896792956327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_26.html' title='آن روزهایی که مامان بزرگترین معجزه دنیا بود'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3656603210081124342</id><published>2011-07-24T12:36:00.003+04:30</published><updated>2011-08-24T01:10:39.205+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهل ساعت گذشته را یا توی تخت بودم یا گلاب به رویتان، توی دست به آب. یا یک مدل دولا دولایی می دویدم از تخت به دست به آب یا یک مدل دولای تلو تلو خوران از دست به آب به تخت یا کلن مچاله با دل و روده ای در آستانه بیرون پاشیدن از حلق ... حالا یک ساعتی می شود که منتقل شده ام به آن کاناپه بزرگ توی هال. یعنی می کند به عبارتی یک جایی بین تخت و دست به آب. فعلن دلم به همان خوش است. آدم گاهی مجبور می شود دلش را به همین کاناپه دراز زرشکی خوش کند. می فهمید که؟&lt;br /&gt;مامان برایم سرُم خوراکی می آورد. من نمی توانم یک قلپ هم بخورم حتی و مامان عصبانی می شود. مامان حق دارد عصبانی بشود اما من هم حق دارم نخورم. چون حلقم پر از دل و روده است، چطور بخورم؟ دیشب مامان گفت که اگر بخواهم می توانند مرا ببرند درمانگاه. مامان می داند که من بسیار دوست دارم مرا ببرند درمانگاه. چرا که هیچ گاه مرا نبرده اند درمانگاه و من همیشه باور داشتم که اگر مرا برده بودند درمانگاه زودتر و راحت تر خوب شده بودم. بابا اعتقادی به درمانگاه ندارد.تصورش از درمانگاه جایی ست که یک پزشک عمومی بی سواد به همه آدم ها سرم آب قند وصل می کند. با تمام این حرف ها دیشب حاضر بودند که مرا ببرند درمانگاه. همین که پیشنهادش را دادند من نیشم تا بناگوش باز شد اما قبول نکردم. چون میدانم که به درمانگاه اعتقاد ندارند و من به بابا بیشتر از درمانگاه اعتقاد دارم. کلن این قانون زندگی من است. به خیلی چیزها اعتقاد دارم که مامان و بابا ندارند. بعد یک مدل کرمالویی همه اش در این موارد باهاشان بحث می کنم، آخرش اما ته دلم به مامان و بابا اعتقاد راسخ تری دارم از هرچه. بابا این را می داند. مامان نمی داند اما. این است که مامان خیلی حرص می خورد از دست من در زندگی. حرص هایی که نباید بخورد. چرا که من خودم نمی روم درمانگاه. با اینکه بهش اعتقاد دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3656603210081124342?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3656603210081124342/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3656603210081124342&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3656603210081124342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3656603210081124342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_24.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4054839138800416927</id><published>2011-07-21T00:04:00.000+04:30</published><updated>2011-07-21T00:05:11.041+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;حقیقت این است که من در لایه های عمیق وجودم فرشته کوچکی دارم که   فارغ از هر آنچه که آنرا غم می نامند؛ با تمام وجود به زندگی لبخند می زند..&lt;br&gt;و مادامی که او و لبخند او هست، من شایسته دوست داشتن م &lt;br&gt;  .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4054839138800416927?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4054839138800416927/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4054839138800416927&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4054839138800416927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4054839138800416927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1947365461753584700</id><published>2011-07-20T15:33:00.001+04:30</published><updated>2011-07-20T15:33:28.750+04:30</updated><title type='text'>برای اینکه یادم بماند</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;من و اولین تار موی سفیدم &lt;br&gt;.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1947365461753584700?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1947365461753584700/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1947365461753584700&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1947365461753584700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1947365461753584700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_20.html' title='برای اینکه یادم بماند'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3473433279632214251</id><published>2011-07-19T22:49:00.001+04:30</published><updated>2011-07-19T22:49:31.129+04:30</updated><title type='text'>این روزها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک. &lt;br&gt;کلن؟ احساس عجیب غریبی در من موج می زند. احساس کسی که دارد پرت می شود در درست ترین جای ممکن. البته این حس نتیجه تفکرات عمیق فلسفی نیست. اصولن هیچ حسی نمی تواند نتیجه هیچ تفکری باشد! این حس تنها و تنها و تنها نتیجه سلسله اتفاقات کوچکِ کوچکِ بسیار کوچکِ بی ربطی ست که من دارم همه شان را می چینم کنار هم و نگاهشان می کنم هی و همان احساس عجیب و غریب در من موج می زند.. اینکه می گویم موج می زند برای این است که احساسش احساسی کاملن دو سره است. اینکه آدم پرت بشود در درست ترین جای ممکن، که این یک سرش است؛ یعنی آدم آلِردی در درست ترین جای ممکن نیست. که این سر دیگرش است. پس این احساس دارای دو سر کاملن متضاد بوده و قابلیت موج زدن دارد&lt;br&gt;  .&lt;br&gt;دو.&lt;br&gt;کلکسیونی از امراض مختلف در من به نمایش گذاشته شده است. ضمن اینکه تور مفرح دندان پزشکی تا روزهای آخر ادامه خواهد داشت‏.‏ بعد یک مدل آلرژیکی که هی باید آقای دندان پزشک استپ کرده تا من عطسه بنمایم. اصلن یک وضعی. بعد داروهای خرِ مشت مشت، آدم را بی حوصله و عصبی و منگ میکند.. از همه بدترهمان منگی ست لامصب. حافظه در حد ملخ. یک مدلی آدم قیلی ویلی می رود.هی خودش را از این بغل قل می دهد در آن بغل. بعد یک مدل بی احساسی ها. فقط دلت می خواهد آنجا باشی. حواست اما نیست که کجا هستی و این قلب کیست که دارد تالاپ تولوپ زیر گوشت می تپد و این دست کیست که دارد هی موهات را می زند پشت گوشت. منگِ بی خاصیتِ بی احساس کرختی می شود آدم.. به همه انسان های دنیا حق می دهم این روزها از موجودی مثل من عصبی شوند، اما خوشبختانه آنها از این حق طبیعی شان استفاده چندانی نمی کنند.‏&lt;br&gt;  .&lt;br&gt;  &lt;br&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3473433279632214251?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3473433279632214251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3473433279632214251&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3473433279632214251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3473433279632214251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_19.html' title='این روزها'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1718837445721905460</id><published>2011-07-16T22:35:00.001+04:30</published><updated>2011-07-16T22:35:42.546+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک وقت هایی می نشینم با خودم فکر می کنم آدم ها از زندگی چه می خواهند؟  خودم را می گذارم جای آدم هایی که می شناسم.. یا آن هایی که فقط داستان هاشان را شنیده ام و خودشان حتی نمی دانند من در یک گوشه دور دنیا، در یک خانه بزرگ قدیمی، هر صبح که گیره های کوچک نارنجی م را بین پیچ و تاب موهای کوتاهم جا می کنم، بهشان فکر می کنم.. من آدم ها را از بالا تصور می کنم. می دانید آخر؟ از بالا همه چیز یک مدل دیگری ست. از آن بالا که نگاه کنی، نخ های نامرئی که آدم ها را می کشد بهتر حس می کنی. عجیبش این است که سر نخ ها این بالا نیست. نخ های نامرعی همه شان همان پایین اند. این بازی اصلن بازی گردان ندارد. این بالا فقط می توانی لم بدهی و شاهد همه چیز باشی.. می توانی بنشینی وچای گل بنوشی و فکر کنی که دنیا.. می تواند خیمه شب بازی با شکوهی باشد.. هوم؟ &lt;br&gt;    .&lt;br&gt;بعد نوشت: این روزهایم خیلی خالی ست... خیلی &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1718837445721905460?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1718837445721905460/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1718837445721905460&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1718837445721905460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1718837445721905460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_16.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3827366292858882761</id><published>2011-07-15T22:17:00.002+04:30</published><updated>2011-07-16T08:10:10.170+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3827366292858882761?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3827366292858882761/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3827366292858882761&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3827366292858882761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3827366292858882761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post_15.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-1432101612094000936</id><published>2011-07-01T21:27:00.000+04:30</published><updated>2011-07-01T21:28:03.680+04:30</updated><title type='text'>از دست رفتگان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی یکبار به طور جدی به یه آدمی فحش دادی... بعد هرچی هم که آشتی کنی، نمی تونی مثل قدیما الکی بهش فحش بدی.. حالا اینی که این وسط از بین رفته، اسمش صمیمیته؟ یا چی؟&lt;br&gt;.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-1432101612094000936?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/1432101612094000936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=1432101612094000936&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1432101612094000936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/1432101612094000936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='از دست رفتگان'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8195133801393017637</id><published>2011-06-30T15:50:00.006+04:30</published><updated>2011-07-01T00:04:28.284+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;در من زن فرهیخته ای هست که خوشبخت نیست.. چرا که من فرهیخته نیستم. حقیقت این است که من هیچی نیستم و همه چی در من است. در من زن های زیادی هستند که من هیچ کدامشان نیستم. چرا که هرکدام که بخواهم باشم بقیه شان نمی توانم باشم پس او من نمی شود. من اما همه آنهایم و در عین حال هیچ کدام. این است که یک مدل امروز به فردایی من عوض می شوم در زندگی. درواقع زندگی فکر می کند من عوض می شوم من اما فقط دارم پیش چشم زندگی می چرخم. من هنوز درونم زن عاشق پیشه ای دارم که عرض دنیا برایش به اندازه پهنای شانه های مردی ست. زنی در من هست که درس و پیشه و عشق ش تجارت است. من درونم زنی دارم بیزار از تمام هتل ها و رستوران ها و خانه هایی که برچسب لوکس خورده اند، که عمیق ترین لذت دنیا را قدم زدن گوشه یک پیاده رو با سنگفرش قدیمی می داند. در من زن گریانی هست که محتاج نوازش است. زنی در من هست که مدام قرآن می خواند. من درونم زنی دارم با گونه های استخوانی و موهای بلند ژولیده که پشت یک میز چوبی قدیمی داستان های بلند می نویسند. زنی دارم هم که با موهای کوتاه و دامن کوتاه و سینه های برجسته جلوی آینه می پرد و می رقصد..&lt;br /&gt;من؟ من حتی هنوز نمی دانم که زن پرحرفی هستم یا ساکتی. نمی دانم چطور لباس می پوشم و چطور دوست می دارم و چطور سرگرم می شوم و آیا چای سبز دوست دارم یا شیر یا آب آلبالو. شاید برای همین است که این همه آدم های جورواجور دارم در زندگی م که هیچ وقت نمی توانم یکجا جمعشان کنم. بس که دنیاهای بی ربط جدایی دارند. بدی ش این است که هیچ کس نمی تواند همه من را ببیند، بشناسد، دوست بدارد. هر کس، زنی را در من می بیند و هم او را دوست می گیرد. برای همین است که من مسکوت و مبهوت است. که بی مخاطبِ شلم شولبایی ست...&lt;br /&gt;حالا با توام. تویی که دوستت دارم و برای توست که می نویسم.. زنی که تو می بینی همه من نیست. برای همین است که نمی تواند همیشه کنارت باشد. که نمی توانی همیشه کنارش باشی&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8195133801393017637?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8195133801393017637/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8195133801393017637&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8195133801393017637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8195133801393017637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_30.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5955797679405019627</id><published>2011-06-29T11:31:00.001+04:30</published><updated>2011-06-29T11:41:50.104+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;موجود از پشت کوه آمده ای هستم که در مقابل صفت سکسی دست و پایم را گم می کنم. صفت سکسی یعنی مثلن اینکه یک نفر برگردد به عنوان تعارفات معمول شما گل و بلبل ید بگوید وای چقدر سکسی شدی. من هیچ وقت در زندگی ازاین کلمه به عنوان تعارف گل و بل بلی استفاده نکردم. راستش این مدلی که ملت زرت و زورت به عکس و صدا و لباس و مدل مو و نشستن و برخواستن آدم می گویند سکسی، مرا به این فکر فرو می برد که شاید معنای این کلمه را نمی دانم واقعن. یعنی فکر کن یک آدم تقریبا غریبه ی رسمی بعد چهارسال بی خبری، پشت تلفن در جواب سلامت بگوید سلام خانمِ فلانی صدات عجب سکسی شده. این درحالیست که منِ از پشت کوه آمده در جواب این دست جملات حتی نمی توانم بگویم مرسی. یک طور معذبِ عجیب غریبی می پرسم واقعن؟! بعد همه اش سعی می کنم مواظب صدایم باشم مثلن که سکسی نباشد. یا همانکه یک نفر بیاید زیر عکس پروفایل فیس بوکم بنویسد سکسی کافی ست که بروم عکسه را به یک بهانه ای پاک کنم. دیشب وقتی در عرض یک ساعت سه نفر مکالماتشان را با این دست جملات آغاز کردند، مطمئن شدم که معنای این کلمه را نمی دانم. خوشبختانه نفر سوم از آن دوست های بی رودرواسی بود که حتی قبلترها بهش گفته بودم که بهم نگوید سکسی و خوشم نمی آید و اوهم بعد اینکه کلی به ریشم خندیده بود تا مدتی مراعات کرده بود. دیشب ازش خواستم که این کلمه را برایم تعریف کند. یک مدل درجای از تو آستین دربیاری گفت: یعنی قشنگِ خواستنی. به نظر من قشنگِ خواستنی همان سکسی نیست. قشنگ خواستنی خیلی جنرال ترِ خوبی ست. اصولن آدمها دلشان می خواهد از همه بشنوند که قشنگ خواستنی هستند. اما شاید دلشان نخواهد از همه بشنوند که سکسی هستند. یعنی می خواهم بگویم آدم با شنیدن قشنگِ خواستنی هیچ وقت معذب نمی شود.خلاصه اینکه، بنده از همین تریبون رسمی اعلام می کنم قشنگ خواستنی را به آن کلمه ترجیح می دهم.&lt;br /&gt;خبرنگار اعزامی وبلاگستان.&lt;br /&gt;پشت کوه.‏&lt;br /&gt;&lt;b&gt;.&lt;/b&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5955797679405019627?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5955797679405019627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5955797679405019627&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5955797679405019627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5955797679405019627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_42.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8023387248584057975</id><published>2011-06-29T09:28:00.000+04:30</published><updated>2011-06-29T09:29:13.378+04:30</updated><title type='text'>آخ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اسمش غم نیست.. اسمش؟ نمی دانم چیست. نشسته اما همانجا.. جایی میان گلویم.. ‏&lt;br&gt;.&lt;br&gt; &lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8023387248584057975?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8023387248584057975/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8023387248584057975&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8023387248584057975'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8023387248584057975'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_29.html' title='آخ'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-5299236229518694908</id><published>2011-06-27T13:54:00.001+04:30</published><updated>2011-06-27T13:54:26.986+04:30</updated><title type='text'>گره های کوچک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این توانایی را دارم در زندگی که با مردم قهر کنم بی که بفهمند. یعنی در یک نقطه از زندگی به این نتیجه می رسم که باید از همین لحظه با فلانی قهر کنم. شاید دلایل کافی برای قهر کردن نداشته باشم، اما تجربه ثابت کرده که به دنبال دلیل گشتن اثرات مخرب زیادی دارد. فرآیند آشتی بعدش را پیچیده تر می کند. من هم به هیچ وجه علاقه ندارم دوستانم را برای همیشه از دست بدهم. بنابراین باید همیشه چهارتا نکته به نفع طرف باقی گذاشته باشم که بعد بتوانیم آشتی کنیم. خب راستش همیشه هم همه چیز طبق برنامه من پیش نمی رود. خیلی اوقات اصلن طرف نمی فهمد که من قهر کرده ام. خب آدم که هرروز تمام دوستانش را نمی بیند. اغلب قهرهایم هم اینطوری اتفاق می افتد که یک روز تنها در خانه نشسته ام و دلم برای یک دوستی تنگ می شود و احتمالن نمی توانم پیدایش کنم یا یاد یک رفتاری ش می افتم که انداخته بودم پشت گوشم یا نمی دانم چه.. از اینجا به بعد نمی فهمم چه اتفاقی می افتد. اما توی دل خودم با او قهر می کنم. بعد اگر مثل روال قبل، پیش نیاید که هم را ببینیم، مثلن می شود سه ماه که من با تمام وجود با یک نفر قهرم و او روحش هم خبردار نیست. خیلی وقت ها شده که با مرور زمان خودم از خر شیطان پایین آمده و طرف اصلن نفهمیده که من چه همه باهاش قهر بودم. اگر هم را ببینیم جور جالبتری می شود. من مثل دیوار با وی برخورد کرده و از کنارش رد می شوم و حرف هاش را نشنیده می گیرم و خیلی دلم می خواست می توانستم اخم هم بکنم اما احتمالن پیشانی بوتاکسی م اجازه این کار را نمی دهد. خب قهر کردن بدون اخم کار زیاد راحتی نیست. معمولن لحظات سختی در پیش دارم تا به طرف بفهمانم که این حرکاتم یعنی با تو قهرم. اصولن طرف هرهر بنای خنده را میگذارد. از آنجایی که قهر مال دوستی های جدی نیست و اینجانب در دوستی های غیرجدی اصولن موجود چرت و پرت گو و مفرحی هستم همه دوستانم این  رفتار را می گذارند پای خل و چل بازی. بعد از اینکه کمی خندیدند و دیدند جواب نداد شروع می کنند ادای خودم را درآوردن. خصوصن اگر در یک مهمانی همدیگر را دیده باشیم. بعد کم کم بازی به بقیه مهمان ها هم سرایت می کند. یک مرتبه می بینی بیست نفر آدم دارند مثل الاغ به هم بی محلی می کنند.و از من هم یک عالمه عکس می ماند با دهان غنچه کرده و پشت صاف و اشک هایی که توی چشم هام حلقه شده. بعله. درست حدس زدید. من از آن دست دخترهایی هستم که به راحتی جریحه دار می شوند.قهر کردن برای من یک بازی نیست. بلکه نمود بیرونی یک نیاز درونی ست. تمام روان شناسان می گویند که آدم باید جریحه دار شدنش را به بقیه نشان بدهد. من راهی به جز این بلد نیستم. البته این طور هم نیست که هیج وقت هیچ کس نفهمد که من قهر کرده ام. در واقع این مرحله ایست که اکثر دوستانم با موفقیت پشت سرمی گذارند. مرحله بعدی مشکل تر است. اینکه چرا قهر می کنم.به نظر من کم اهمیت ترین بخش مسئله همینجاست. ما آدم ها اصلون آنقدر به اطرافیانمان بی توجه هستیم که روزی هزارتاشان بخواهند باهامان قهر کنند. من خودم به شخصه. خیلی جاها به خیلی ها حق می دهم که ازم دلخور باشند. حرف زدن جدی راجع به مشکلات هم به نظرم فقط مخصوص به زن و شوهرهای بدبخت است. تاکید می کنم که زن و شوهرهای خوشبخت هم نمی نشینند درباره دلخوری های کوچک بطور جدی با هم حرف بزنند. قهرهای کوچک برای دلخوری های کوچک است و چرا و چگونه اش مهم نیست. مهم آشتی کردن است.&lt;br&gt;  .&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-5299236229518694908?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/5299236229518694908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=5299236229518694908&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5299236229518694908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/5299236229518694908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html' title='گره های کوچک'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7779039262262361029</id><published>2011-06-25T11:42:00.002+04:30</published><updated>2011-06-25T12:06:45.704+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;مریضم. نمی توانم از تخت بیرون بیایم و خواب هایم هم پر است از هراس. هراس از دست دادن.. هراس از دست دادن همه چیز. هراس از دست دادن اتاق قرمز کوچکم. هراس از دست دادن آفتابی که صبح ها از پنجره های قدی خانه بزرگ قدیمی مان روی زندگی آرام و بی دغدغه ی این روزها می بارد.. هراس از دست دادن چهچه گنجشک های گوشه ایوان.. هراس از دست دادن این همه گلدان سبزکوچک. هراس از دست دادن همه چیز.. حتی همان میز و صندلی های چوبی کتابخانه ای که بهترین ساعت های جوانی م پشتشان گذشت.. هراس از دست دادن این همه لبخند آشنا.. می دانی؟ اینها هیچ کم نیستند.. من تب دارم و این تب پرتابم می کند به تابستان نوزده سالگی م، زیر سایه همان درخت توت تنومندی که هیچگاه از یادمان نمی رود.. یا حتی قبلترش، سرجلسه آن امتحانی که اولین دوستت دارم زندگی م را وسطش شنیدم.. همیشه همین است. تب عاشقترم می کند و بی قرار.. هذیان های سوزانم پر می شود از آرزوی دست های سرد مهربان تو.. تب، تب بی قرارم می کند... می فهمی؟&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7779039262262361029?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7779039262262361029/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7779039262262361029&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7779039262262361029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7779039262262361029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-7913103537061563892</id><published>2011-06-21T11:49:00.001+04:30</published><updated>2011-06-21T11:49:24.533+04:30</updated><title type='text'>باید این کنم</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;مدیرم از فعلی به نام &amp;quot;این کردن&amp;quot; استفاده می کند. مثلن: فکر کردی واسه چی من این کردم؟ برای همینه که می خوام این کنم. من این می کنم. خانم الف باید این کنه.. و الی آخر. حدس می زنم منظورش این کار را انجام دادن باشد نمی دانم چرا اینقدر صرفه جویی می کند&lt;/div&gt;   &lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;.&lt;/div&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-7913103537061563892?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/7913103537061563892/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=7913103537061563892&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7913103537061563892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/7913103537061563892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_21.html' title='باید این کنم'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-8752261830025272417</id><published>2011-06-20T23:50:00.003+04:30</published><updated>2011-06-21T00:04:16.191+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نسخه پيچي هاي يك ديوانه'/><title type='text'>فرهنگ عاشقی</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="left"&gt;It's not the words... it's the experience&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="justify"&gt;تا کی می خواهیم در کافه های تنگ تاریک با سقف های کوتاه، کز کرده، کلمات عاشقانه قی کنیم و اسمش را بگذاریم لحظات عاشقانه! لحظه عاشقانه این نیست به خدا.. لحظه عاشقانه؟ می تواند یک لبخند راست راستی زیر آفتاب باشد، با چشم هایی که از نور خورشید آب افتاده و دماغی که چین خورده.. لحظه عاشقانه می تواند در یک پیاده رو شلوغ زیر شرقه باران متولد شود. لحظه عاشقانه خودش می آید. در گوشه های تنگ و تاریک و تنها دنبالش نباید گشت. هیچ کجا نباید گشت.. خودش پرت می شود &lt;b&gt;وسط &lt;/b&gt;زندگی شلوغ هرروز... عشقی اگر باشد&lt;br /&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-8752261830025272417?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/8752261830025272417/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=8752261830025272417&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8752261830025272417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/8752261830025272417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_20.html' title='فرهنگ عاشقی'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-642930967236531097</id><published>2011-06-18T21:53:00.004+04:30</published><updated>2011-06-18T22:33:04.503+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جایی که کار می کنم'/><title type='text'>آتش بس 3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همیشه همین است. اولش ساکتم. ساکتِ آرام هم نه. ساکتی که هی موهاش را می زند پشت گوشش؛ که هی با انگشترش بازی می کند؛ که ساعتش را باز می کند و می بندد. همیشه هم سکوت به این معنای نیست که آدم حرفی نداشته باشد برای گفتن. در واقع برای آدمی مثل من هیچ وقت سکوت یعنی این نیست. اما لعنتی همین که یک نفر کار و زندگی ش را ول کرده و آن طرف میز دست زیر چانه نشسته و زل زل به آدم نگاه می کند.. نمی شود حرف زد. می فهمید که؟ راستش را بخواهید آنقدر ها هم این سکوت بد نیست. کمترین دستاوردش این است که طرف مقابل واقعن آماده شنیدن می شود. به شرط اینکه آدم بداند بعدش باید چه بگوید. یعنی اگر آدمِ کم حرفِ موثر-گویی هستید، این سکوت می تواند مفید هم باشد.. من؟ یک جاهایی در زندگی م هست که پرحرف حاضر جوابم، یک جاهای بیشتری هم هست که کم حرفِ دیر حرفِ موثر گویم.. مثلن؟ پشت میز مدیرم که نشسته بودم و سعی بر متوقف کردن دعوا داشتم.. گفتم در مورد مشکلی که با سرپرست فروش تلفنی دارید.. و در این نقطه سکوت من آغاز شد.. زل زد توی چشم هام. هی نگاهش را نگاه کردم و هی نگاه کردم و آخر حرفی را زدم ،که سال ها منتظر شنیدنش بود: "تمام کارایی که خانم الف در واحدش انجام می ده، برای اینه که تصویر خوبی از خودش در ذهن شما بسازه. شما مدیرش هستی. حرف شما، برداشت شما، عکس العمل شما واسه ش مهمه.." تا همین جاش کافی بود.. بعدترش اما باز سخنانی من باب آداب انتقاد کاری مطرح کردم که مکالمه کمی طول بکشد! راستش را بخواهید، دلم برایش سوخت. دلم برای تمام آدم های عاشق می سوزد.. البته سوختن شاید فعل خوبی نباشد.. دلم برایشان می تپد.. هوهوم.. می تپد..&lt;br /&gt;مدیرم؟ از آن روز تا به حال، نه تنها سر آن سرپرست، حتی سر هیچ کس دیگری هم داد نکشیده است..&lt;br /&gt;با دخترک حرف زدن هم کار سختی نبود. قرار شد آقای مدیر را به عنوان یک ورودی محیطی غیرقابل تغییر، بپذیرد. قبول دارد که این طوری اعصاب خودش هم آرامتر است.. این شد که از خر شیطان پیاده شده، لجبازی را تمام کرده، و به اجرای اوامر مدیریت مشغولیت پیدا کرده است.&lt;br /&gt;آخرش؟ آقای مدیر یک جعبه از تارت های میوه ای مورد علاقه خانم سرپرست خرید و بی هیچ حرفی، آشتی کنان برقرار شد.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-642930967236531097?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/642930967236531097/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=642930967236531097&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/642930967236531097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/642930967236531097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/3.html' title='آتش بس 3'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-4597792562505044000</id><published>2011-06-16T09:52:00.002+04:30</published><updated>2011-06-16T18:05:58.073+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز روز تعطیل است. می خواستم صبح یک ساعت بیشتر بخوابم. چون می توانستیم یک ساعت دیرتر بیاییم شرکت. نشد. حتی همان شش و ربع هر روز هم نه، پنج بیدار شدم. بیدار یواش هم نه. با کابوس بیدار شدم.  می دانید؟ من معمولن شبها خوب نمی خوابم. شاید برای همین هم هست که آدم کم-خوابی هستم. که معمولن اول از همه بیدار می شوم و اول از همه می زنم به خیابان و اول از همه می رسم سرکار. شاید اصلن برای همین باشد که عاشق صبح های زود هنوز ساکتم. یک جوری از شب فرار می کنم. از کابوس هایی که قلبم را تا چند روز می فشارند.. هنوز جای قبلی درد می کند کابوس بعدی..  داشتم می گفتم. ساعت پنج بیدار شدم. مثل مرده ای که به دنیا برگشته باشد. حتمن توی فیلم های تخیلی دیده اید. چشم هاشان چه با اغراقی باز می شود، گرد و وحشت زده. همیشه همین است. بی که بفهمم دست راستم را تکیه گاه می کنم و خودم را از تخت می کنم. همه اش در یک لحظه اتفاق می افتد.. نمی دانم تا به حال در دریا غرق شده اید یا نه. یعنی نزدیک بوده غرق شوید یا نه. آن لحظه ای که آدم معجزه وار سرش را از آب می آورد بیرون.. چشم ها همانطور وحشت زده است و دهان همانطور باز و روی سینه آدم همانقدر فشار.. نه اینکه من اینطور باشم فقط. آداب کابوس دیدن همین است.. ساعت پنج صبح، همه اش در یک لحظه.. یادم افتاد که چندماه بود کابوس ندیده بودم.. حالا چند شب است که باز کابوس می بینم.. باز سینه ام تیر می کشد.. باز...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-4597792562505044000?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/4597792562505044000/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=4597792562505044000&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4597792562505044000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/4597792562505044000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_16.html' title=''/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-3569949114705773994</id><published>2011-06-14T19:02:00.003+04:30</published><updated>2011-06-14T19:49:37.957+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز به روز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جایی که کار می کنم'/><title type='text'>سان شاین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب خوب نخوابیده بودم. صبح با خونسردی تمام نشستم پشت لپ تاپم به وبلاگ نوشتن. تمام طول راه در  بی آر تی آهنگ گوش دادم و اشک ریختم. حالا دیگر می توانم با آهنگ های فرانسوی گریه کنم. یعنی اینقدر آشنا و عزیز و قدیمی شده اند که احساسم را برانگیزند. درست مثل دوستی های قدیمی پدر-مادر دار. دیر رسیدم سرکار. آمار فروش دیروز را چک کردم. خیلی پایین بود. رفتم سر فروشنده های تلفنی داد کشیدم. بعد هم در اتاقم را بستم که چشمم بهشان نیافتد. برایم چای ریختند آوردند. نخوردم. حوصله هیچ کدامشان را نداشتم. رفتم طبقه بالا پیش همکارهای برنامه ریزی. کلی مرا مسخره کردند که خلق و خوی و اعصابم به فروش وصل شده. هرهر می خندیدند که زیادی فروشی شدی و بازار بالا و پایین دارد و هرروز قرار نیست بیشتر از دیروز بفروشی و این حرف ها. فایده نداشت. بلند شدم رفتم با مسئول منابع انسانی یک دعوای حسابی کردم. منظورم از دعوای حسابی هیچ گونه دعوایی نیست ها. یعنی در یک جلسه بیست دقیقه ای هزار تا تیکه به عملکرد ضعیف و ضریب هوشی پایین و مشورت نگرفتن و دخالتش در امور داخلی واحدها و هزار تا چیز دیگر انداختم و خیلی بهش رحم کردم که به روابط ناسالم نوبتی خودش و رفقاش با آن خانم فروشنده تلفنی اشاره نکردم. به قول همکارم اینقدر هول شده بود که چهار عمل اصلی از یادش رفته بود. حالم کمی بهتر شد. اما نه آنقدر که بتوانم ناهار بخورم. دوستِ سرپرست تلفنی م دستش را زده بود زیر چانه اش و تماشایم می کرد. همه اش می گفت امروز چرا اینجوری شدی و چه جور عجیبی شده ای و.. برایم شعر بنویس. اصولن هر وقت می خواهد برایش شعر بنویسم، یعنی غمگین است. صبح سرخوش و خندان بود. من غمگینش کرده بودم یعنی. برایش کمی شعر نوشتم. غمگین تر شد. دلم برایش سوخت. مرخصی گرفتم زدم بیرون. رفتم برای خودم کتاب زبان خریدم. بعد از آن خاکشیرهای کثیف میدان انقلابی خوردم. بعد دوستم آمد. رفتیم کافه.  از آن گپ های دو-سه ساعته که حال آدم را خوب می کند.. مطمئنم دلم مثل خر برایش تنگ خواهد شد. بعدترش برایم کتاب خرید. هدیه غیرمنتظره هیجان انگیزی بود. نیشم تا بناگوش باز شد. هنوز هم باز است. حالا؟ خوبِ خوبم. باورم نمی شود همان دختر غمگین صبح باشم. همانم واقعن؟&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-3569949114705773994?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/3569949114705773994/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=3569949114705773994&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3569949114705773994'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/3569949114705773994'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_14.html' title='سان شاین'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6455722724872997036.post-591538450133614884</id><published>2011-06-13T23:09:00.005+04:30</published><updated>2011-06-14T07:44:05.138+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='لحظه هاي من'/><title type='text'>غمگینم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک جایی هست در زندگی، که آدم شروع می کند خودش  را جمع و جور کردن. چطور؟ با وانمود کردن به خوشحالی. وانمود کردن به فراموشی. به خوشبختی. بعد هرچه بهتر وانمود کنی یعنی آدم قوی تری هستی. مردم  احترام بیشتری برایت قائلند و حتی جذاب تر هم به نظر می رسی. یک شب غمگینِ سه سال پیش، میم بهم گفت اگر با تمام وجود وانمود کنی کسی را دوست داری، یا کسی را فراموش کردی، واقعن عاشق می شوی و فراموش می کنی.. من هم وانمود کردم. حالا سال هاست که دارم وانمود می کنم.. دست کم مطمئنم که وانمود کردن چیزی را عوض نمی کند.. اما بازی خوبی ست.. لااقل باختی درش نیست.. می توانی یک عمر کنار یک نفر زندگی کنی و وانمود کنی که عاشقش هستی.. می توانی هر روز کسی را که دوست داری ببینی و وانمود کنی فراموشش کرده ای.. گفتم که بازی خوبی ست.. گیرم یک وقت هایی هم این ماسک خندان، روی چهره ات سنگینی کند.. گیرم حسرت یک دل سیر گریه تا همیشه برایت بماند.. گیرم هر شب زندگی ت کابوس باشد، اما روزها خوب می گذرند.. روزها می گذرند و می گذرند و.. یاد می گیری که عادت کنی.. یاد می گیری که عادت کنی..&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6455722724872997036-591538450133614884?l=sunshineez.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sunshineez.blogspot.com/feeds/591538450133614884/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6455722724872997036&amp;postID=591538450133614884&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/591538450133614884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6455722724872997036/posts/default/591538450133614884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sunshineez.blogspot.com/2011/06/blog-post_13.html' title='غمگینم'/><author><name>R A N A</name><uri>http://www.blogger.com/profile/00210744713812769536</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/-wGkXWUkYhTs/TyXTlLhGYjI/AAAAAAAAC10/xv7MiRPqU0Y/s220/IMG00163-20120120-1037.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
